ايست
.
دست ها بالا،
اگر نه شليک می کنم
.
دستهايش را بالا برد
. لامپ سوخته را درآورد و لامپ جديد را در جای آن چرخاند ؛ کليد را زد و لامپ روشن شد . سر و صداي زيادی به گوشش مي رسيد . يک ، دو ، سه ، چهار ، اما با هيچ کدام ميانه ی خوبی نداشت و پنج هم هنوز از راه نرسيده بود . يک نخ سيگار از پاکت بيرون کشيد و با فندک روشن کرد . زير سيگاری را با خود برد و پشت ميز کامپيوترش نشست تا پيغام هايی که براشش فرستاده بودند را بخواند . فاطی ، پری ، نازی ، لی لی ...
زنگ در به صدا در آمد
. پنج با پيتزا و چند بطری سفيد و زرد که رنگشان پريده بود آمده بود . بطري ها را روي ميز گذاشت . رفت طرف يخچال و چند تکه يخ کوچک در دو ليوان انداخت و به اتاقی که کامپيوتر در آن بود برد . پاکت سيگار را جلوی دستش گذاشت ، بطری را برداشت ، ليوان ها را پر کرد و در دو گوشه ی انتهايي ميز گذاشت . صندلی چوبی قديمی را بلند كرد و در سمت ديگر ميز کنار صفر نشست . ليوان ها را برداشتند و سر کشيدند ؛ بعد پيتزا را تکه تکه کرد و خوردند . پنج خوابش گرفته بود و به اتاق کنار اتاقی که کامپيوتر در آن بود رفت و در ميان سر و صدای زياد به پشت به خواب عميقی رفت . حالا صفر در اتاقی که کامپيوتر در آن بود تنها نشسته و ضربان قلبش کند شده بود . احساس خستگی می کرد ، بطری را برداشت و ليوان دوم را پر کرد و پس از چند لحظه آن را سر کشيد . کامپيوتر را از حالت استراحت بيرون آورد و به آدرسی که هيچ گاه معلوم نشد پيغامی فرستاد . ضربان قلبش کند تر شد ؛ در ران ها و گوش سمت چپش احساس ضعف می کرد . بطری را برداشت و بدون آنکه در ليوان بريزد محتوای بطری را سرکشيد و روی کاغذ سپيدی که کمی لکه پيتزا روی آن نشسته بود ، نوشت : صبح که خورشيد طلوع می کند ، چيزي در من غروب مي كند ؛ چيزي شبيه تو و صداي وز وز زنبور ؛ غروب كه می کند ، آفتاب در سرم لانه مي سازد ؛ آيا دوباره بيدار خواهم شد ، وقت سحر . قلبش از تپش افتاد . و چشم هايش در تابلويی که بر ديوار مقابلش نصب بود خيره ماند . يک دقيقه سکوت و حالا دست ها بالا می روند . در باز شد . دست ها بالا اگر نه شليک می کنم . اما او تنها يک دستش را بالا برده بود
داستان دوم
امنيت
هر كجاي دنيا كه زندگي كني در امان نيستي
. من و ديگر همسايه ها هيچ گاه در امان نبوده ايم . هر لحظه امكان دارد از هر طرف كسي به ما حمله كند يا كسي اشتباهي ما را زير لگد بگيرد يا با ماشين زير بگيرد . اينجا از زندان گوانتانامو هم بدتراست . لااقل آنجا آدم را به برق وصل مي كنند يا ساعت ها در فريزرهاي مدرن در دماي بيست درجه زير صفر نگه مي دارند ، يا در ابوقريب به زن ها و مردها و مرده هاي زن ها و مرد ها تجاوز مي كنند . اينجا هر روز ساعت دوازده يكي از همسايه را با خود مي برند و بعد از مدتي به ما مي گويند كه با مايع ظرفشويي خودكشي كرد يا در آب خفه شد . سازمان ملل يا حقوق بشر و يا هيچ سازمان جهاني ديگري از وجود اين قتل گاه خبردار نيست . حتي نمي دانند در آمريكا ، انگليس ، فرانسه و يا حتي كدام قاره است . ما حتي وقتي بيرون از اين قتل گاه بوديم هم احساس امنيت نمي كرديم . من تنها عضو باقيمانده ي خانواده ي هشت نفري مان هستم كه به خاطر سن كم فعلن به من اجازه ي زيستن داده اند . در زندان هاي آمريكا و آسيا زنان را بيشتر آزار جنسي مي دهند و با لباس هاي شماره دار آن ها را مي شناسند . ولي اينجا شماره ها ي ما را با چاقوي داغ روي پيشاني مان مي نويسند . بدن ما تقريبن سالي دوبار با آب برخورد دارد ، آن هم در استخر هايي كه مخصوص شناي تمساح هاست . در هر حال دوست دارم اين نامه به دست كسي برسد كه بتواند ديگران را از وضعيت ما آگاه كند . هنوز نوشتن نامه اش تمام نشده بود كه صداي قصاب را شنيد ، اين بار نوبت به او رسيده بود ، از ترس به خود مي لرزيد و از جايش تكان نمي خورد . صدا باز او را فرا مي خواند ، شماره هفتصد و بيست و سه . بلند شد . قدم هايش را به آهستگي بر داشت و به قصاب رسيد . با ضربه سيلي قصاب سرش گيج رفت و با دور زدن دور خودش روي زمين افتاد . قصاب با چشمان خون آلود به او نگاه كرد و بدنش را بررسي كرد ؛ سپس او را روي شانه اش گذاشت و با خود برد . به اتاق كه رسيد چشمش به سر هاي بريده ي روي ميز افتاد كه تعدادي پشه ي خون خوار دورشان جمع شده بود و مشغول خوردن خون سرهاي بريده بودند . چا قويي از كشوي ميزش بيرون كشيد ، همان چاقويي را ديده بود كه پدر و مادرش نيز با آن كشته شده بودند ، چرا كه هنوز فواره هاي خوني كه از حلقشان بيرون مي زد را به ياد داشت . پاي چپش را روي گردنش گذاشت و با فشار چاقو به سرعت سرش از تن جدا شد . هنوز به خود مي لرزيد و همچنان پاي قصاب بر گردنش فشار مي آورد . وقتي قلبش كاملن از كار افتاد ، قصاب هم پايش را برداشت و چاقوي ديگري از كشوي ميز بيرون كشيد . چند ساعت بعد كه تكه هاي بدنش را در ويترين مغازه گذاشته بودند هنوز تصوير چاقو را به ياد داشت . فكر كرد شايد در طويله است ، اما خوب كه به ويترين خيره شد به تصويري از تن پاره پاره اش برخورد و صفي كه تا انتهاي خيابان براي بردن گوشت تنش ادامه داشت .