![]() |
|
شعر ایران شعر جهان داستان مقاله ها مصاحبه ها معرفی کتاب اخبار فرهنگی لینکها تماس با ما صفحه ی اول |
ابوذر فروتن هستم متولد 1345 دارای مدرک کارشناسی
علوم سیاسی
……………………………………………………………………….
سلام آقای رییس !!
از چراغ قرمز گذشتی؟! " آقا آرامتر ،"
راننده از توی آیینه جلو، نگاهی به صندلی عقب انداخت. زیر لب غر زد و عصبانیتش را با فشار
روی پدال گاز خالی کرد.
مسافر:" آقای راننده اینجا خط عابر پیاده است. یک مقدار صبر بفرمایید مردم رد بشوند ، بعد "
حرکت کنید.
راننده:" داداش توهم حوصله دارییا؟بابا بزار کارمونو بکنیم،اول صبی اخلاق مونو سگی نکن."
مسافر دوم:" آقای راننده ،خوب آقا راست میگه . این قوانین همه برای این است که بتوانیم در
کنار هم بهترزندگی کنیم. احترام به قانون ،احترام به خودمان وجامعه است".
نگاه غضب آلود راننده از توی آیینه جلو گذشت. دستی به چانه اش کشید . زیر لب غر زد و
محکم کوبید روی داشبرد ماشین وگفت:
"همین دیروز یک جفت لاستیک گذاشتم زیر اتول. دویست هزار تومن . فهمیدی دویست هزار
تومن. حالا چقدر سگ دو کنم تا جاشو پر کنم.؟! اونوقت آقایونو باش . با چه لفظ قلمی فرمایش
می فرمایند. داشم خواهشن بیا و ادای ازما بهترون نو در نیار. کله سحر زدیم بیرون. اونقدر باید
بدوییم تا شیکم زن وبچه مونو سیر کنیم. شانس مارو باش، چه مشترییایی به پست مون خورد."
مسافر دوم: " آقای عزیز این حرفها چه ربطی به رعایت مقررات داره. بهرحال پایبندی همه به
قوانین، موجب می شود حقوق همه تامین شود. " راننده که حسابی جوش آورده بودگفت
"آخه نوکرتم بیا و ول کن اون چراغهای من در آوردی و این خط کشی های الکی رو.
حیف اون رنگ و برق که حرومش می کنن. آقا ، میگن ارمیکا رفته توی ماه . اون
لامثبا درماه" تیا تر" بازی می کنند، اونوقت ملمکت مارو باش، توی خیابون نردبون میکشن
میگن از روی اون راه برو. تورو خدا نیگاه.!!!"
بگو مگوی مسافر با راننده بالا گرفت. هر کس چیزی می گفت. آقای کرمی به مقصد رسیده
بود و با توقف تاکسی جلوی اداره اش، پیاده شد . نفس راحتی کشید و وارد محل کارش شد.
ساختمانی چند طبقه با نمای آجری و پله هایی با سنگ مر مر. قبل از ورود به اتاق کار
رو به منشی کرد وگفت:
به موتوری بگو امروزحتمن ماشین ما راآماده کنند. اگردو روز دیگه بااین اعصاب خراب بیاییم"
اداره، کاری از پیش نمی بریم. دهن به دهن شدن با این مردم و آدمهای جوراجور اعصاب آدم
رابهم می ریزد." منشی بدون اینکه از حرفهای رییس چیزی فهمیده باشد گفت:
"چشم قربان".
رییس پشت میزی که همه چیز آن مرتب بود، قرار گرقت. دل ودماغ هیچی را نداشت . دست و
دلش به کار نمی رفت . نگاهی گذرا به پرونده های روی میزش انداخت و خیلی زود با صندلی
متحرکش به طرف پنجره ای برگشت که مشرف به خیابان ومحیط اطراف بود.
چه صبح دل انگیزی ! تابش ملایم صبحگاهی خورشید ، آسمان آبی همراه با هوای پاک و تمیز
روح هر انسانی را نوازش می داد. ساختمان های ریز و درشت، درخت های چنار، صف کشیده
در دو خیابان که تازه لباس سبز پوشیده بودند، همه اینها از پشت پنجره اتاقی در طبقه هفتم
از منظر رییس گذشت. درهیاهوی سرو صدای مردم و تردد اتومبیلها ، توجهش به نقطه ای از
خیابان جلب شد. سه جوان بار ها مقداری از عرض خیابان را طی می کردند و مجددا سر جای
اولشان قرار می گرفتند. کنجکاو شد. دقت بیشتری کرد. یکی روی چرخ ویلچر
نشسته بو د ودو نفر دیگر که هر کدامشان عصای سفیدی در دست داشتند ودر دو طرفش ایستاده
ایستاده بودند. یکی سمت چپ ودیگری در سمت راست. چند بار قصد کردند ازعرض خیابان عبور
کنندولی صدای بوق خود روها،آنهاراسرجای اولشان قرارداد. صحنه هایی که روح آقای کرمی را
آزار می داد.تحمل دیدن این همه بی تفاوتی برای اودشوار بود. برگشت و خودش را روی صندلی
ولو کرد. چشمان خیره اش را به سقف اتاق دوخت . از بگو و مگوی توی تاکسی گرفته تا
وضعیت سه جوانی که برای عبوراز عرض یک خیابان ،آنهمه وقت صرف کرده بودند، همه را در
ذهنش مرور کرد.در پی پاسخ به این پرسش بود که واقعن اشکال کارکجاست؟ این بی نظمی ها
وقانون گریزی ها که حقوق اجتماع را زیر پا می گذارد چگونه باید اصلاح شود؟
چشمان خیره و پرسشگر رییس، به آیینه قدی افتاد که درست روبروی او قرار داشت. خودش را
پشت میز زیبای چوب گردویی می دید که کلی برهیبت آدم می افزود. تابلوی نفیسی که بالای سر
اوبر قلب دیوار چسبیده بود، از توی آیینه جلوه دیگری داشت. آسایش خاطری که می رفت تلخی
حوادث پیش آمده را به حلاوت و شیرنی خاصی تبدیل نماید، با صدای زنگ تلفن، بر هم ریخت.
آقای رییس! مراجعه کننده دارید.
رییس :" بگو صبر کنند.خودم خبرتان می کنم".
آقای رییس می خواست از فرصت پیش آمده به نحو احسن استفاده نمایدو برای این پرسش بی
پاسخ ، جوابی بیابد که واقعن مشکل کار از کجاست؟!!
بانگاه مجدد به آیینه روبرویی و ورانداز کردن خود، فکرکرداگر سمت با لاتری داشت و دستش
بازبود، بسیاری ازاین مسایل قابل حل بود.چرا باید با زیر پا گذاشتن قانون،حقوق دیگران پایمال
شود؟وبسیاری از چراهای دیگرکه پشت سرهم از ذهنش می گذشت.برای همین احساس تکلیف
کرد درانتخابات پارلمانی شرکت کند واین وظیفه سنگین را به انجام رساند تا حقوق
پایمال شده انسانهای بی دفا ع را به آنها برگرداند.
صدای مجدد گوشی تلفن ،رشته افکار رییس را پاره کرده بود.
قربان! این ارباب رجوع می گویند مشکل دارند. چکار کنم؟
رگهای گردن رییس متورم شده بود و حوصله اش تا نقطه جوش با لا رفت.
رییس :" مشکل دارند خوب همه مشکل دارند . هرکی اینجا می آید مشکل دارد، و گرنه اینجا
چه کار می کردند؟ به کارم که برسم ، چشم. " گوشی را قطع کرد و خودش را روی صندلی
رها کرد. دستهایش را در پس گردنش به هم دوخت وپاهایش را ازتنهایی در زیرمیز نجات داد
ودر لبه میزروی هم قرار داد . با این کار رشته افکار پاره شده اش را
باز سازی کرد. افکار دور و درازی که اگر بآنچه که فکر می کرد می رسید ، بسیاری از این
بی نظمی ها را نظم، وآسایش خاطری فراهم می کرد تا در سایه آن ، مردم حلاوت ارامش در
کنار قانون را بچشند. بالاخره بعد از تاسف فراوان واینکه در موقعیت شغلی فعلی ،کاری ازاو
ساخته نیست ،ختم جلسه را اعلام کرد.
قبل از پذیرش ارباب رجوع خودش را مرتب کرد ،دستی بر سر و روی خودش کشید و کاملا
با قیافه رسمی ، قلم بدست گرفت و مشغول ورق زدن کاغذ هایی شد که توی پوشه روی میز
قرار داشت. بافشار روی یکی از دکمه های گوشی، از منشی خواست تا ارباب رجوع را به
اتاقش هدایت کند.
سرش پایین بود و چشمانش کاغذ روی میز را ور انداز می کرد . با دست اشاره کرد که یعنی
بفرمایید. طولی نکشید با برخورد صدای پا به صندلی کنار دیوار ، سرش را از روی کنجکاوی
بلند کرد . خشکش زد . باورش نمی شد. جل الخالق!!! عینک دوربینش را به چشم زد ولی
از عینک هم کاری ساخته نبودو چیزی دست گیرش نکرد.
نگاهش را به خیابان دوخت . خاطره یک ساعت پیش در ذهنش تکرار شد . نکند خودشان
باشند. ؟ آخه اینجا چه می کنند ؟ یکی از ارباب رجوع که روی چرخ ویلچر نشسته بود از
چهره متحیر رییس هول کردو مجددا گفت:
سلام آقای رییس؟! ببخشید آقای رییس مثل اینکه بد موقع مزاحم شدیم. راستش . س. . .س. . ."
آقای رییس یک مقدارشرایط جسمی ما اجازه نمی داد زیاد بنشینیم این بود که از منشی خواستیم
اگر ممکنه زودترخدمت برسیم .آقای رییس اگر کار مهمی دارید میریم بعدن خدمت می رسیم.!!"
پایان
|
داستان
دام محبت
کاش قلم پایم می شکست وقدم به آن مغازه لعنتی نمی گذاشتم. همه چیز از آن روزی آغاز شد که از اوپول قرض کرده بودم . عباس آقا (سوپری سر کوچه مان ) که از حال و روزم خبر داشت ،همیشه از سر کنجکاوی ، از بیماری بابام می پرسید. من هم سفره دلم را که سرشار از درد وغم بود،باز کردم و از سیر تا پباز تعریف کردم. از دوا و دکتر گرفته تااز نزولی که بابت درمان بابایم کرده بودم. عباس آقا: " بد کاری کردی قاسم . بد کاری کردی!. می تونی از پس سودش بر بیایی؟ حالا چقدری نزول کردی؟ تو نستی برگردونی؟" گفتم : عباس آقا، دست روی دلم نزار که خونه. می گی چه کار می کردم . دست روی دست می گذاشتم ،بابایم جلوی چشمم پر پر می زد و تلف می شد؟. من که تحمل دیدن پر شکسته پرنده ای را ندارم چطورمی تونستم آه و ناله بابایم را ببینم وساکت باشم؟ برای هفتاد هزار تومان پول به هر کی رو انداختم جور نشد.هرکسی یه طوربهانه تراشید و شانه خالی کرد. یکی از بیکاری می نالید و دیگری دختر دم بخت داشت . ا ون یکی می خواست شهریه دانشگاه بچه اش را جور کند و فرد دیگه تازه دکور خانه اش راعوض کرده بود. تا اینکه آقایی آدرس حجره یک بازاری را در بازار قماش فروشان به من داد وگفت: "آدم حرام خواری نیست و یه جورایی مساله شرعی را هم حل می کند. طوری که خداهم نتواند مدعی شود.!!" عباس آقا که فیلم باین هیجانی را به دقت دنبال می کرد، مجددا گفت : "حالا تونستی برگردونی؟" گفتم: کجای کاری عباس آقا؟! اصل پولش ر امی شد یه جواریی پس داد ولی آنقدر زاد و ولد کرد که خودش در مقابل آنهمه بچه ونوه ونتیجه عددی نیست. یکی از مشتری های عباس آقا در حال ورانداز کردن اجناس داخل مغازه بود، ولی گوشش حرفهای مارا می کاوید. با عباس آقا خدا حافظی کردم و از مغازه زدم بیرون. در افکار خودم دست وپامی زدم. ناگهان صدایی از پشت سرم شنیدم.ایستادم وصورتم را بر گرداندم همان آقایی بود که برای خرید به مغازه عباس آقا آمده بود. گفتم : ببخشید با منی ؟ گفت: " یک لحظه لطفا." بعد از احوال پر سی گفت : " ر استش من حرف هایی که با عباس آقا می زدید شنیدم." گفتم: امر تان ؟ گفت: "اگر ما را لایق بدانید حاضرم این پولی که نزول کردید به شما قرض بدهم." گفتم: درقبال چه کاری ؟ گفت:" ازباب وظیفه. هر وقت داشتی برگردان." دودل بودم. نمی دانستم چه کارباید می کردم. در این وضعیتی که شده بودم کلاف سر در گم، این آقا نور امید ی در دلم روشن کرده بود. اما در دوره ای که " هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیره" ، چطور باید به یک غریبه اعتماد می کردم. اگر قبول نمی کردم و این کور سوی امید را خاموش می کردم، چه خاکی توی سرم می ریختم ؟ تازه با حاجی چه کار می کردم که از یک ریالی اش هم نمی گذرد. توی حجره اش زیر آیه مبارکه "وان یکاد. . ." تابلویی نصب کرده بود" حساب به دینار ، بخشش به خروار" گفتم:ببخشید اسم شریف؟ گفت:" فرهادم." آدرس منزلش راداد .آدرسی که هنوز نفهمیدم راست گفته یا دروغ . گفتم: شمار ا بجا نمی آورم؟ گفت: "مهم نیست. یک بنده خدا ." گفتم : شما لطف دارید . فکرهایم را بکنم خبرتان می کنم. موضوع را با زنم در میان گذاشتم ، با کمی تردید گفت: نمی دانم. ساعت از ده گذشته بود . بابام از توی حیاط صدا زد: قاسم با تو کار دارند. از پله های آجری و قدیمی زیر زمین بالا آمدم وخودم را دم در رساندم. همان آقایی بود که غروب اورادیده بودم. تعارف کردم.خیلی راحت قبول کرد و وارد شد . زنم چای آورده بود. بعد از اینکه از هر دری حرف زدیم گفت: "راستش هرچه کردم نتونستم صبر کنم و منتظر جواب شما بمونم. برای همین راه افتادم و آمدم خدمت شما "و در حالیکه دسته چکش را از جیبش بیرون می کشید گفت: "کلا صدوپنجاه هزار تومان بود درسته؟ " گفتم: آقا فرهاد زحمت نکشید . شرمنده ما ن می کنی؟! راضی به زحمت شما نیستم. خدا بزرگه یه جورایی در ست میشه . بالاخره ازمن انکار و ازاو اصرار، چک امضا شده را تا کرد وگذاشت توی جیبم. مونده بودم چه کنم . با اینکه از این همه انسانیت او شرمنده بودم ، نمی دانم چرا ته دلم اضطراب داشتم و یه جورایی حس درونم آرامش نداشت. گفتم: چه ضمانتی باید به شما بدهم؟ کمی تعارف کردو گفت: "حالا که اصرار می کنی. سیصد هزار تومان "سفته"بده ." تعجب کردم. خواستم چیزی بگویم که پیش دستی کردوحرف توی دهنم گذاشت و گفت: "من که گفتم چیزی نمی خواهد .حالا که اصرار داری عین بانک ها که دو برابر ضمانت می گیرند، شماهم همان کار را بکن." حرفی برای گفتن نداشتم . گفتم فردا خدمتتان می آرم. گفت: شمازحمت نکش خودم فردا شب می خواهم ازاینجا رد بشم یه سر میام از شما می گیرم." " با رفتن آن مرد بگو مگوی من با زنم شروع شد. گفتم : زن چه کار می کردم طرف خودش بدون هیچ منتی پول را آورده توی خونه ام دودستی تقدیم کرده حالا می گفتم : من اندا زه پولت به تو ضمانت می دهم؟ این کار بد نیست؟ حتما می خواهد خیالش راحت باشه. حا لا که نمیره اجرا یذاره. فردا شب آمد . یکی دوساعتی نشست. سفته ها را امضاکردم و باو دادم. و این سرآغاز رفت وآمد شومی شد که زندگی ام را به باد داد. هر بار که به ما سر می زد، بخاطر لطفی که کرده بود سعی می کردیم از او خوب پذیرایی کنیم. زنم اصرار می کرد هر طوری شده پولی تهیه کن قرض او را بده تا از شرش خلاص بشویم. مغزم چیزی نمی کشید.گفتم: زن تو که می دونی من آه ندارم با ناله سودا کنم . اگر می تونسم این قدر پول جور کنم ، زودتر از اینها اقدام می کردم تا از شر اون خدا بی خبری که می خواهد سر خداراهم کلا ه بذاره خلاص می شدم وگیرآدم دیگه ای نمی افتادم که نه به قیافه اش می خوره ادای ازما بهترون رادر بیا ره ونه می دونم اصلا کیه.اگر قصد انسانی داره ، دیگه چرا هر روز وهرشب سوهان روح ما شده. اگرقصد اخاذی داشته باشه، این قدربا هوش هست بدونه از آدم یه لا قبایی مثل من، آبی برای او گرم نمیشه. نمی دونم. خدایا نمی دونم. هیچی نمی دونم . شب نشینی های طولانی ، رفت وآمد های بیجا ، خسته ام کرده بود. چکار می توانستم بکنم. ای بمیره ریشه فقر،که انیطور انسان را برده مردم می کند. خدای من ، چه شبها که فکر وخیال بر من هجوم می آورد و تا صبح، خواب را از چشم من گرفته بود. گاهی وقتها دچار جنون می شدم و به همه چیز شک می کردم . هر چیزی که از حدش خارج بشه شوری اش می زند بالا. روز ها می رفتم سرکار و شبها عین آدمهای روانی گوشه ای کز می کردم وبا خودم در گیربودم. روز ها وماهها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند . مقداری از بدهکاری ام را پرداخت کرده بودم. باهمه مشکلات به روزی امید وار بودم که همه این سختی ها تمام می شود. دو شیفته کار می کردم تابتوانم پول بیشتری بدست بیاورم واز شر این آقا راحت بشوم. اما زنم به بهانه اینکه چرااز این آقا قرض کردم هرروز با من بگو مگو راه می انداخت وسر از ناسازگاری در آورد وآرام آرام دامنه آنرا گسترش میداد. یک روز بابت قرضی که از این آقا کرده بودم . یک روز از سختی زندگی و روز دیگه از اینکه چرا باید در این زیر زمین زندگی کند. و. . به چیز های الکی گیر می داد و پیله می کرد.هر چه با او حرف می زدم نتیجه ای نبخشید. گذشت زمان،چیزی را بهتر نکرد هیچ، ریش سفیدی بزرگترها نیز افاقه نکرد اوهم کوتاه نیامد. کارمان به جدایی کشید و در بهار زندگی همدیگر راترک کردیم. مدتی عین دیوونه ها شبها تا صبح توی خیابانها قدم می زدم . سالها گذشت . روزی توی پارک روی نیمکت نشسته بودم. مردی (میان سال همراه با خانواده اش ) با هیکل نتراشیده، و موهای فرکه روی گوشهای او را پوشانده بود ، آشنا به نظر می رسید.اول شک کردم. دقیق تر شدم خودش بود. همان که به بهانه کمک و خیر خواهی کاشانه ام را خراب کرد و زندگی ام نابودی کشاند.با زن سابقم که یک بچه سه ساله دربغل داشت، گل می گفت وگل می شنید. را به دنیا برایم تیره تارشده بود. چشم هایم سیاهی می رفت. سرم درد گرفت. پیشانی ام عرق کرده بود دیگه چیزی نفهمیدم. ببخشید کی منو اینجا آورد؟ : یه آقایی . گفت توی پارک بی هوش افتاده بودی. : پس این سرم لعنتی کی می خواد تمام بشه؟.
پایان |
|
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:27 توسط فروتن | 4 نظر |
|
|
|
|
|
عرض کوچک قسمت دوم
رییس با این همه صفات انسانی ، وشخصیت بی نظیر ،ازآن چیزهایی است که توی قصه ها هم نمی توان وصف آن را شنید. این همه عزت و احترام و اکرام به مراجعه کننده ، آن هم به فردی مثل من که توی هفت آسمان یک ستاره ندارد . تازه در قبال این پذیرایی و اسقبالی که رییس از من کرده بود، شرم، مانع از این می شد که انسان بتواند تقاضای خودش را مطرح نماید. تمام حرف هایی که از دیشب چند بار تمرین کرده بودم تا به رییس بگو یم ، همه آن ازسرم پرید. دست خودم نبود. در این اقیا نوس لطف و کرم، انسان خودش را گم می کند ، چه رسد به حرفهایش. البته مهم نیست، با وجود آدم باین خوبی، کافی است اشاره کوچکی کنم کار تمام است. خوب به هدف زدم . همان جایی باید پا می گذاشتم که آمدم. به شانس خوب "نوازی" فکر می کردم و غبطه می خوردم. راستش کمی حسودی ام شد. آرزو می کردم جای او بودم . در این افکار غوطه ور بودم که رییس از جایش بلند شد و به طرف میزش رف& |