![]() |
|
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish |
برای نازنین نظام شهیدی
تاریک کرده جهان را
سایه ای سنگین .
میان من و آرزو ایستاده است
میان من و فردا , من و دنیا
تمام نمی شونداین روزها و شبهای مکرر
با این خوابهای پر وحشت .
پایان نمی گیرند این آوازهای نا زیبا
خسته ام از رقصهای طولانی به سازهای مکرربا هزار آوا
و کابوس تمام نمی شود .
سبزهای بهاری و پاهایی که می روند به ادوار مختلف . یکدور دو دور سه دور.... این مه تمام نمی شود. یادها می آیند از دور ها . زنی شیرینی تعارف می کند برای چیست . یادش می آید شب جمعه است . چقدر صبح فروشنده دوره گرد پشت بلند گویش داد زده بود که شب خیرات است و او با خودش گفته بود چیزی خیرات بدهد برا ی بابا برای مرده های بی وارث یا بد وارث چقدر تعداد دومی زیاد شده . و همه تلاشش را بکار برد تا چهره آن زن را بیاد نیاورد و این سکوت را . باور می کردی این طور بشود ؟
تنها مانده است و در بند . کاری ازش نمی آید . روی صندلی های پارک زنان با چهره ها و آرایش های مختلف نشسته اند . سنی که در آن زنها با هم دوست می شوند و تند تند حرف می زنند و می خندند سن او نیست . تمام اشتهایش را به آدمها و دوستی از دست داده . حالا اخت و سنگین روی نیمکت پارک می نشیند و به هیچ در دور ها فکر می کند .
تلاش زیادی کرده بود تا از یاد ببرد تا هر خاطره ای بهانه ای دیگر بدست مرد ندهد و در رج تسبیح تکرار هایش نیش عقربی تازه بیاویزد و فاصله او را با جهان بیشتر و آسمان را تاریکتر . تلاش زیادی کرده بود تا دستاویز تازه ای دست مرد ندهد . مدام منتظر روزی بود که در آن تمام تاریخ شفاهی را که پشت چند لایه پنهان کرده بود بنویسد تا.. خیلی چیزها بشود مثلا بغض ها ی فرو خورد اش بالا بیایند بیرون بریزند تا دیگر این همه احساس خفگی نکند و بتواند با مردم با کلمات رایج از حرفهای معمول به راحتی با لهجه همه آدمها حرف بزند .
نه هنوز آماده نبود چیزی بگوید یا حتی فکر کند به کسانی که این سالها مرده بودند و چیزهایی که او از دست داده بود .هر بار که مرد می آمد او پوک تر می شد . داشت اسیر فراموشی ای می شد که قرار نبود واقعی باشد .
این بار در این دور باید راه را می شمرد با گامهایش .تا حدی بماند برای به سلامت رسیدن و مبارزه با این دانه های چرب مزاحم .سیصد و هفتادو نه قدم بعضی کوتاه بعضی بلند یعنی چند متر ؟ با خودش فکر کرد که این سکوت طولانی شده برود عکس های ... نه نمی خواهد فکر کند نمی خواهد بیاد بیاورد . هنوز نمی تواند . با گیجی فاتحه می خواند.
به هنگام انتظار های پر اضطراب از حضور مردی که روشنی باقی راه را به هوای وعده های فراوانی از او گرفته بود .
این روزها چه فرق می کند که چند خط بر پیشانی داری یا چند کیلو وزن ... وقتی قرار باشد بروی با همه اینها می روی و به نیمه شبی می پیوندی که سرد و تاریک تا ابد کشیده شده و چه زود از یادت می برند . چرا اینقدر سریع ؟
زن می گوید " .. من همیشه اشتباه می گویم باید پایینتر گفت تا ناراحت نکنی ..". این لیست است شاید که خانم کناری روی نیمکت را بر آن می دارد تا در حدس سن و سال رقم را بالا گفته باشد و عذر خواه از این اشتباه . لیست کسانی که رفته اند , چه اشکالی دارد . مگر به این چیز هاست . ؟
زن دوباره از خواب بیدار شده بود . گمان می کرد تنها اوست و دیگر هیچ . باز هم می خواست بخوابد . خسته بود .
بازهم بوی دود می آمد . با زهم صدایی جز فریاد نبود . باز تنها مانده بود میان توهم . به صدای " پاشو " پاشو " های دختر کوچولو از تخت پایین آمد.
هیچ اعتمادی نبود . همه دروغ می گفتند. و وقتی تقش در می آمد می رفتند . تولدی در جهان توهم .فرزندان دروغی به دنیا آورده بود . همه باور کرده بودند , او هم .
رفت شناسنامه اش را بردارد . المثنی . جز یخچال خالی و فروشندگانی که خوراکهای خوشمزه را تنها در برابر اوراقی آبی می دادند چه چیز واقعی بود. اوراق آبی عکس دار و خوراکیهای بسته بندی شده خوش طعم . باقی همه دروغ .
...
مدام گریخته بود میان دالانهایی تنگ و تاریک . هر چه در حمام خودش را می شست ذغال ها پاک نمی شد . سیاه بود و کوچک از بسکه مادر ذغال خورده بود . . عاقبت روزی باید پذیرفت و بازی را تمام کرد .
ارواح از میان خوابهای گذشته سربر می دارند . و در جامع اصواتی با تن های آشنا , ما را میهمان عشق های فراموش شده دخترکانی با جامه سیاه می کنند.
از کجا می آیند این آههای کهنه و سوزناک وقتی قرنها از بودن ما در این پیکر گذشته است .؟ این پیکر فرتوت و این اندیشه های گسسته و تاریخ های قمری . زنی بی سن , چهره ای پشت کرم های جوان کننده و داغ لیزر ها . گم و خسته . بیاد می آید از یاد می رود . روحی سر گشته . . از تو نمی گویم هنوز وقت روایت تو نیست تو خواهی آمد روزی دیگر, حالا جایش نیست .
زن روی نیمکت پارک در تاریک روشنی غروب نشسته بود . با چشمان درشت و خمار و لبهایی که نا خود آگاه توجه را بسوی خود می برد . با مانتوشلوار کوتاه و چسب و موهای مشکی روی پیشانی . سنش معلوم نبود . یک سی به بالای عمل کرده خوب مانده یا بیست ساله به هم ریخته .
این روزها زنها در خیابان حدود سنی های غریبی دارند .
لامپهای رنگین کوچک قرمز , سبز , زرد , آبی , سفید , روشن خاموش می شدند . بالکن آن بالا طبقه چندم بود . شاید چهارم یا پنجم . هرروز عصر , یکی کلید را می زد .
پسر پر از شوری گنگ بود و مر کز این شور را در رفتارهای زن می دید . کم کم و با شرمی واضح به زن نزدیک شد . آن قدر نزدیک که یک روز خودش را کنار او دید, نشسته روی نیمکت سبز پارک و مشغول حرفهای بی سر و ته , فقط برای اینکه آنجا باشد , نشسته در نسیمی که از سوی زن بسوی او می وزید و بی تاب ترش می کرد . زن به لمس نمی آمد . می پرید . دور , دورتر . و پسر هر شب نقشه تازه ای می کشید , حرف تازه ای ,تا پنهان کند چه می خواهد ,از خودش .
روزها می گذشت . پسر لاغر تر می شد و زن بی خیال همانجا نشسته بود . و پسر ساعت آمد و رفتن زن را نمی فهمید . با آفتاب می آمد و در شب ناپدید می شد . تنها آن بالکن همیشه با همان نظم در تلاءلوی چراغهای کوچک روشن و خاموش می شد .
یک روز غروب , چراغهای بالکن خاموش شد . در ورودی ساختمان یک حجله گذاشته بودند با چراغهای بزرگ پر نور, همه سفید . و عکس پسر جوان . و زن نبود . پارک خالی بود . پاییزمی آمد.
قصه ها همه پایانهای رها دارند .پایان گروهی از آدمها در فراموشی است . پایان بعضی بیاد آورده نمی شود . تمام نمی شوند . میان لحظه ای از فیلم که بر صفحه میز مونتاژ ثابت مانده .