www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
ترجمه : حمزه کوتی
محمد علی فرحات شاعر لبنانی در عنقون ( صیدای لبنان ) در سال 1945 متولد شد . در سال 1970 در رشته ی فلسفه فارغ التحصیل شد . در مطبوعات فرهنگی خصوصا ً در روزنامه ی السفیر به مدت 12 سال کار کرد واز سال 1995 تاکنون در روزنامه های الحیاة و الوسط مشغول به کار است . تاکنون سه مجموعه شعر به چاپ رسانده که عبارت اند از : بابل روزگار 1978 ، کتاب اقامت 1982 و گفتمان ترس 1984 . شعرهای او بیشتر شعرهایی منثور است . یعنی متن هایی شاعرانه . طبیعت لبنان ، سیاست و فرهنگ شرق وغرب و خصوصا ً غزل غزل های سلیمان تأثیر خود را بر شعر محمد علی فرحات گذاشته است و آنچه به دست می دهد نثری ست متفاوت و مقاوم در برابر حوادث . در مجموعه ی گفتمان ترس ، شاعر از وضعیت بعد از جنگ و تهی شدن شهرها از سکنه سخن می گوید و احوال زنی را به تصویر می کشاند که می کوشد در برابر واقعیت تحمیل شده ایستادگی کند . نام زنانی که در این مجموعه ذکر می شود عبارت است از : مارینا ، امینه ، منا و علیا . او شکوهمندی این زن را بیش از دیگران به خوبی نمایان می کند . به جز شعر « پریشانی » شعرهای دیگر از مجموعه ی « گفتمان ترس » انتخاب شده اند .
تحیّت دوم
صبح به خیر میهن من ! صبح سلامت به گودترین نقطه ی دریایت و ستیغ کوه ات . ای عزیز آماده ی کوچ کردن ؛ ای زیبای پذیرنده ی تهمت ها . خورشید مژه های خود را بر تو می گشاید وبارانی گرم می باراند . تشنه ای ، و در برابرت دریاست . گرسنه ای ، وپیرامُنت بهره های نیک دشت ها . پستان های مبارک تو آویزان است تا نهنگان از آن شیر بنوشند ؛ و گوشت تو را غزالان گم شده تکه تکه می کنند . صبح به خیر میهن من ! چشم هایت بر خاکستر گشوده شد و تو هرگز نمی توانی به رؤیاها بگریزی ؛ ای دچار شده ی به ما ـــ دچاران تو : میزی ، صندلی هایی و دو یار . صبح به خیر میهن من ! تل های بدرود سر خویش در برابر باد می خمانند . مِهی ناپدیدشان می کند ؛ و تو همچو تلی اندوهگین سر خم می کنی در وادی خاکستر . بهشت سبز مرزهای خود را جمع می کند ؛ و در واپسین حلقه های مِهر محبوس می شود . در خانه ی فرازانم خم می شوم . بر موج سوختن سایه می گسترانم .
ـــ خانه ات می سوزد .
ـــ این میهن من است .
بدان چه فرزندانت به ارث می برند ، می اندیشی و " امینه " در ایوان بغلی می گرید .
ـــ آنچه مانده ، اندوه نرم برایشان می گذارد .
صبح به خیر میهن من ! اشک خویش باز دار ای عزیز زن تنها در خیابان گشاده شعرهایی انگلیسی را به خاطر می آورد و عزیز گریزانی را در شب می جوید . ای سترون بر پیاده روی شبانه ، چشم هایت ابر آگین است و سیاه از هر دری گسترش می یابد . نبض دردهایت بر شیشه ی مخزن هاست ؛ ومی باید که جست و جو کنی رنگ سرخ گون را در دفاتر خاطرات و در آینه های غبار .
صبح به خیر میهن من ! بیزانسی ها در قهوه خانه بحث وجدل می کنند . بیزانسی ها با کتاب های خویش ازدواج کردند و خوابیدند .
صبح به خیر میهن من !
ـــ " وزشی سرد . وزشی گرم " مادرم می گوید .
ـــ این بار تا حد فوران کردن گرم است ؛ و این پوست ماست که لایه لایه برکنده می شود .
صبح به خیر میهن من ! کدام سرنوشت رهنمونت کرد و چه سرنوشتی را رهنمون می شوی در تو قاتل و مقتول یگانه شد ؛ خواهش گر و ناتوان ، و تو با لذت و فناگونه فرومی اوفتی . مرگ تو زبانی نو می نگارد که تنها فدیه ی آن تو هستی ای میهن من . ......................................... ......................................... دهان طلا
دورتر می روم . مرا نمی پذیرند . هرگزم نمی پذیرند . دورتر می روم . نزدیک تر . بس نزدیک به نقطه ی دایره .
دایره شعار است و من بنیاد بت ام . جشن هاشان به سان رنگ ها روشن می شود . فراست کهنه ام را باز می گویم اوهام خود را باز می گویم .
پیمان را پاس داشتی ـــ بیست سال گذشت امانت را برگرفتی . امانت داران از روزگاری دیرین رفتند .
ای تنهایی ات بی دیوار و فرزندانت میوه ای نچشیدند و آیینی کهن بخشوده می شوند . (1)
قطع کن تو به آیینی دگر درمی آیی (2) روزگاری را نقش می زنی و نوری نخستین آغاز می شود .
بر شیوه ات می روند
ـــ نگذاریدش بلرزد . سقوط می کنید .
آه از خواهشی در اهتزاز درد ِ همیشه ــ همان می رقصد .
بیایید فرزندان همزه ی وصل شمایان در آنچه آرزو می کنید ، هستید شب ، صبح جلوه گر اوست و دهان طلا بر دربازه ی شهر .
کشت مقدس را می دروید وبه هر روزگاری گواهی می بخشدتان .
یک ، دو ، سه آیا چهارمی هست ؟ آیا عادت کردند ؟
یکی دیگر بازی را به آغازها برمی گرداند عصری که برای آمدن اش شتاب دارید ؛ می آید و می آید آنکو مرجل را به حرکت درمی آورد . (3) تصاحبش نمی کنید ... آتش را تصاحب نمی کنید .
چشمی بی گناه ، مملکتی را به زانو در آورد و رندان در برابر کودکی سر خم می کنند .
مرد گفت و گو را نمی شنود زبانی را می گوید ، بلند .. و روزگار آغاز می شود .
......................................... ......................................... 1ــ آیین : این جا به معنای تقلید وآداب و رسوم گذشته است . م 2ــ آیین : این جا به معنای حال وهوا یا آب هواست . م 3ــ مرجل : دیگ . دیگ بخار . م
خراش های دیوار
در ِ تنهایی تو را می کوبم می کوبم و تو پاسخ نمی دهی . خموشی ، ای تو ای غصه ، پشیمانی و ای گناه .
توبه گری تازه ؟ نجات بخش تو مُرد ، پیش از آنکه باهم آشنا شوید و یکدگر را در آغوش گیرید با اشتیاقی آتشین بر آستانه های دریا و گستره بیابان است .
توبه گر وتازه ؟ پلاکارد را بر گرفتی ، بعد از آنکه بانگ بی زبان ات کرد . برای پیوندی بهر گسستن کوشیدی برای یکسان کردن خندق ها و تو را بر لبه ، به قتل رساندند تویی لبه و تن ات همزه ی وصل است . بیگانه ای قدیمی تنهایی ، و دل ات فرودگاه تناقضات است .. (1) دور شونده ای ، وخیال ات به کران های هستی نزدیک .
گفتی توبه گری ، وچه گناهی کرده ای ؟ هر گناهی خود از آن توست . مسیحی تو، و صلیب ماندگار است . رستاخیزها بی قرارند و تو را باران آسمان جمع می آورد .
مکان هیاهو می کند . هیاهو می کنی تویی مکان و شکیبایی ات همیشه ــ همان است و بقا از آن تو باد . مکان آیا اندوه گین می شود ، ابرو درهم می کشد ، به یاد می آورد ، چشم های خاکی اش اشک می افشانند و موی درخت گون اش را بر شانه ی تل گون یله می کند ؟
گفتند دیدیم مکانی که اندوه گین می شود ، زمینی که نظم خود را رها کرد ، گنجشک هایی که فرود نیامدند ، سگانی که پیش از زلزله لاییدند و رود بی حال بود و گیاه ، زرد ــ سبزینه بود .
گفتند: مکانی که اندوه گِن می شود ، ساکنان اش گناه کرده اند .
در تنهایی ات را می گشایم همگان را خراش هایی بر دیواری کهن می بینم . سیلاب بود و خانه در فرودین ، و تو چون قایقی برشدی . بالش شنا می کند و رؤیاهات قطره های روغنی بر آب اند . پیوندی وگسستی ، وتو در شرف غرق شدن ای .
خانه ی فرودین آبگیر است . خراش های دیوار غرق شد و سری به آب آکند ، آبی انبوه چون گسترای اقیانوس .
در تنهایی ات را می کوبم نمی گشایی . توبه گری تو ، وسیل های توبه ، پیروزی آمده ی توست . ......................................... ......................................... 1ـــ درمتن اصلی واژه ی " تناقضات " مفرد آمده است یعنی " التناقض " و واژه ی قبلی آن یعنی " فرودگاه " را در برابر واژه ی " المحطّة " نهادم . که درمتن ترجمه ، به معنای " فرودگاه آمده ( محل فرود آمدن ) ومعنای دیگرش " ایست گاه " است . پس عبارت " محطّة التناقض " ، ایستگاه تناقض هم معنی می دهد . م
پریشانی
باغستانی بود بر زمین که در بلندا هموار و برگابرگ ازهم گسست وخزان از راه رسید . ازهرسو تندبادی می وزاند وبرگ از مام خویش ناخواسته فرو می افتد وباد آن را درچهارسو پریشان می کند. برگ ِ هراسا ن خود را فراهم می آرد گرد می آرد تا قلب خود را گرم کند. آنگاه بادی بنیادکن می آید و دوباره پریشانش می کند ودرکران های زمینش پراکنده می سازد . برگ درغربت خویش به تنهایی پژولیده می شود ودرخاک می پراشد زیرآفتاب خاموش خدا. ......................................... .........................................
|
|