www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

 

.

آتفه چهارمحالیان

1

پس بالاخره شد

مثل تمام اطمینان های قبلی این بار هم باید درست باشه .

کجاست ؟

 حالا نگاه کن به خودت 

و فاصله ای ببخش به همه ی اون چیزهایی که به خاطرش ...

بخاطرش هزار بار...

هزار بار دلم می خواد ...

مثل همیشه همه چیز جویده  می شه و نمی خواد کامل باشه

ما در نقص اتفاق می افتادیم و تکاملمون حروم کننده بود

 می ترسم

ازگفتن ِ درباره ات

نه از اینکه چه بر سر فضا می یاره

یا اینکه با من چه می کنه

 از هراس اینکه با گفتنش بلایی سرش بیاد

 مثل ذکر هایی که توی حلقه به آدم می دن و اگر چشم

 فقط در لحظه ای از اون دخالت کنه ناقص می شه

 

موجودیت، همیشه در نقص متفاوت عمل می کنه.

  مثل ِ همه ی وقت های دندانه هات

و اینکه من همیشه ی خدا کـُرک در می آوردم و از آدمیزاد خودم فاصله می گرفتم

سنجاب وحشیانه ای از یک کودک

با تصاحبی از زنانگی که تنها می تواند سلول هاش را در نبض ریلکه پیدا کند  

می شدم یک حیوان

و نمی شناختم که باید چه کنم حالا در این هیبت تازه

 و غریبگی می کردم با کرک های نو ظهور خودم

و غریبگی می کردم با اینکه حالا شعور یک حیوان در تنی ِ من می آمیزد و چه جوری حالا باید چه جوری بغلت می کردم لعنتی باید

 یادت بیاید ...

حضورت می کنم اینجا

کنار آمیختگی خودم وتو با غریب موجودات مشاعرمان در روز

خدا چه کار داشت با آنهمه عشق ؟

چه کار داشت که نمی ایستاد پشت آنطوری خواستنت و هی از زمینه خالی می شد و تنها برهنه می ایستاد روبروم و من با ستایش غمگینی که سمت تو می گرفت   آسمان ِ غرامت را می تراشیدم

و رابطه

 تنها

می شد

تاوانی از یک اعظم و بعید می شد بعید می شد که ما نغلطیم در افق و تنها خونی از یکدیگر نباشیم .

کجایی حالا ؟

با بوق های ممتدی که بر گونه ام می سایند و خیس ِ گلویم هنوز خودش را بخشی از زبان ِ تو می خواهد

به کلمه های گوشتی ات آویزانم هنوز

 و تحرکی غمگین در اندامت می ریزد بر خواب هام که میان دو نقطه از سیاه چاله حفظم کند

نورم را ببلعیدنی جز جهره ات کنم از همینجا ؟

 دور؟

شطح ناگهانی اندام هامان تنها با سلول های یک سایه امکان داشت و بدنم

 که غمگینی تمام یک بعد از ظهر را در جابجایی غروب می کشید و ادامه می داد تا بیاورم بالا در مستراح بوی بتادین و دعا کنم سایه در مجاورتم پخش شود .

و دعا می کردم وقتی چیزی غیر از تو دعا می کردم خـــدا ...

 و چیزی جز تو چیزی در بدنم تاب نمی آورد

 گرمای راستگاهی ِاستنشاق بوی زمختت

بوی دهان مست کرده در تصویر بخار زمستانی از پره های بینی گوسفند و نـــا

مثل تپاله ی مجذوب بر پوست مشروح کشاله

اینها همه بریده ی بوی تو اند

حالا که خیسی آدامس  لک می شود بر ادامه

 نوشته

 می چسبانم

 و جا می گذارم که بپیچی

 و از شهیدانی که می گفتم بوی منکرات بعیدم را در ریه هات بیمار کنی.

 

2

 

از زانوهای تو بر می گردم و کبوتر به چهره ام پخش . . .
و سرخِ پیشامد در صورتم غمگینی می کند
می ترسم
سقراط و هوای قرمز
دست هایت را از گریه ی من بیرون بیاور .
- اینجا زمستان است و من
کسی که دارد زیر برف
برای زنده بودن خورشید می شود
بر دو زانو حیاتِ متعلقی از هول
و ثقل می شود عمه فاطمه در سرفه های کودکی در بصره
دیده شده است .
بعد
من ازدواج کرده ام و قرار
اتوموبیلی ست سیاه
که رستگاری ام را برآسفالت پخش می کند .
- مرد به گونه هایت بدود توله سگ
حالا که از زانو برمی گردم و گریه
ناخنش را زیر پیراهنم می گزد
وسط فحش و روزمره
آفرینشِ سهمگینِ مربع
و ازدواج من حوالیِ زانوهایم پخش می شود

 

INDEX