![]() |
|
شعر ایران شعر جهان داستان مقاله ها مصاحبه ها معرفی کتاب اخبار فرهنگی لینکها تماس با ما صفحه ی اول |
رباب محب
(ر َ ) يکي از آلات موسيقي قديم شبيه به تار که کاسه ی ِ آن کوچکتر و در قديم [ ع ] 1- رباب– ا.
دارای دو سيم بوده و آنرا با کشيدن کمانه يا آرشه مي نواخته اند ، در فارسي رواوه هم گفته اند.
(فرهنگ فارسي. عميد چاپ اول سال ناشرانتشارات امير کبير 2537 . ص 1028 – 1029 )
نه از بال ماسکه و ُ رقص ِ صورت ها فاصله مي گيری
نه از دهان های ِ بي حرف که از تداخل ِ خود با خود ،
نهاد ِ همه ی ِ گزاره ها شده اند
نه از کاسه ای که کوچکتر است – کوچکتر ازتاری که " تو " باشد-
در کاسه ی ِ سرت ، نه - در نقطه ای که " خدا مقدر فرمود تا انسان بر ماهيان و دريا و پرندگان آسمان و هر موجود زنده ای که بر زمين مي جنبد حکومت کند" جمع ِ مجموع شدی در همه ی ِ
صفرهايت
...
...
در همه ی ِ صفرهايت
حالا بيا نفس بکش
با دوسيم
با نازک ترين ̊
تار
!
!
(مسد. ) آلتي (ا ِ . ) [ ع. . ] rabậb (ro ( تد. - 2- رباب
موسيقي از ذوات الاوتار که در قديم آنرا با ناخن يا زخمه و سپس آرشه مينواختند و آن طنبور مانندی بود و دسته ای داشت.
(فرهنگ فارسي دکتر محمد معين. چاپ هشتم سال ناشرانتشارات امير کبير 1371 . ص1634 )
از تمامي صورتت ، صورتي ِ نافت پيداست
از همه چاله هات ، همه ی ِ چالش هام
با کال ترين ژن در يک عبارت ويروس شدی ، به روزشدم
پارادوکسيکال –
در همه ی ِ صورت هات
...
...
از غار تا سرزمين کاکتوس – يعني تاريخ ، يعني من ، يعني کُل ِ من – هي مورس مي زنم مورس مي زنم
مورس مي زنم
مورس
مي
ز
نم
در چاله هات
...
...
از تمامي ِ صورتم
کبودی ِ نافم
در همه چاله هات
راوک – ا. ( و َ ) ظرفي که در آن شراب را صاف کنند ، پالونه ، راوق هم گفته اند، به عربي راووق مي گويند. راوکي : شراب صاف و ليف و روشن ، بي غش ، بي درد.
(فرهنگ فارسي. عميد چاپ اول سال ناشرانتشارات امير کبير 2537 . ص1023)
به جلو صاف کردم. به عقب صاف کردم. به چپ صاف کردم. به راست صاف کردم. رفتم صاف کردم. برگشتم صاف کردم. خوابيدم صاف کردم. بيدار شدم صاف کردم. خوردم صاف کردم. گفتم صاف کردم. خنديدم صاف کردم. گريه کردم صاف کردم. درد کشيدم صاف کردم. نفس کشيدم صاف کردم. صاف کردم. صاف کردم. صاف را صاف کردم در صاف ترين ِ صافي ها ي ِ نگاهت -
تا رباب کاسه ای باشد برای همه ی ِ شراب هات.
...
...
...
امروز که بيدار شدم زني به اسم رباب قد ِ آينه را صاف نکرد.
امروز که بيدار شدم طنين ِ نفس ِ کاسه ای ضرب نگرفت روی شيشه ی ِ صاف.
امروز که بيدار شدم زني به اسم ِ رباب خودش را صدا زد : راوک.
امروز که بيدار شدم راوکي همه ی ِ سوراخ هايش را جائي جا گذاشته بود ، امروز.
امروز که بيدار شدم بي رباب و ُ بي راوک و ُ بي صافي ِ -
چشم هايت امروز
. ..
امروز رباب بيدار نشد
امروز.
رباب محب
استکهلم/جولای دوهزار وشش
از دفتر چاپ نشده « ر »