شعر ایران   شعر جهان   داستان   مقاله ها   مصاحبه ها   معرفی کتاب    اخبار فرهنگی   لینکها   تماس با ما   صفحه ی اول    Swedish

 

 

 

 

(به‌غير از شعر «هيولا» بقیه‌ی شعرها منتخبی هستند از مجموعه‌شعر «داد نزن در اين آينه کسی نيست!» / و. م. آیرو / چاپ ا‌ول:2004، کانادا)

 

 

شعرهایی  از  و. م. آیرو

 

 

کبوترها

 

دیروز همان‌طور توی پارک

زل زده بودم

به فوج کبوترهایی که فرود آمده بودند و

پیرزنی که با دامن بلند و چروک و مهربانی

برای‌شان نان می‌ریخت

یک‌‌لحظه حالم به‌هم خورد از این همه آرامش

پیرمردی که حدوداً شصت‌ودوساله می‌نمود

نزدیک آمد:

«توی کشور شما هم کبوتر هست؟»

گفتم: «البته که هست، اما گوش‌تان را جلو بیاورید:

تعداد کبوتربازهای ما از تعداد کبوترهای‌مان بیش‌تر است!»

خدید و رفت...

خندیدم و برخاستم:

 

توی پارک، هیچ کبوتری نبود

و آن پیرزن

سال‌ها پیش از این مُرده بود.■

 

 

 

 

اين جنازه را لطفاً از اين‌جا برداريد!

 

مرگ كلمه‏ای‏ست كه تمام شاعران جهان به‌نوعی با آن درگيرند

وقتی كه در شعر به‌كارش می‏گيرند:

مرگ قلقلكش می‏گيرد

دل‏ريسه می‏رود

غش می‏كند

می‏افتد

 

می‏ميرد■

 

 

  

 

چيزی سوم

 

بلمی كه از جنگِ جهانی سوم بر می گشت

يك بلم بيش‌تر نبود، يك بلم بسيار هم معمولی

در آب‏های آزاد جهان

به‌سمتِ ما می‏آمد

اما يک پارويش را در جنگ جهانی اول

و پاروی ديگرش را

در جنگِ جهانی دوم جاگذاشته بود

 

پاروی سومش

جزو اسرار نظامی بود. ■

 

 

 

  

فكر می‏كنی!

 

از اين كه هنوز فكر می‏كنم هستم  تعجب نمی‏كنم، چون هستم

از اين كه هنوز فكر می‏كنم خواهم بود  تعجب نمی‏كنم، چون فكر می‏كنم

از اين كه هنوز فكر می‏كنم مرده‏ام  تعجب نمی‏كنم، چون زندگی می‏كنم

از اين كه هنوز فكر می‏كنم  حرفی برای گفتن دارم  تعجب می‏كنم

چون فكر نمی‏كنم! ■

 

 

 

 

هيولای يک سر

 

داد می‌کِشد درونِ سينه‏ات

                               هيولايی دو‏ سر.

امروز يک سرش را با گلوله از پا درمی‏آوری

فردا

آن سرِ ديگرش

تو را

با ديناميت

می‏فرستد

             هوا ؛

 

تو را

        هيولای يک سر! ■

 

 

 

  

گردش

 

كفش‏هايت را به‌پا می‏كنی می‏روی توی خيابان كمی قدم بزنی

خيابان به‌سختی قدم‌ات می‏زند، ناچار می‏شوی بايستی، نگاه می‏كنی:

يك زن‏ وُ كالسكه‏اش، يک كالسكه با زنش، يک زن وُ كالسكه ـ با خودش

با خودت می‏گويی: «درختا بدجور رفته‌ن تو لاکِ خودشون!»

چند تا دختربچه با برف آدمک می‏سازند،

و چند قدم آن‌طرف‌تر آدمک آن‌ها را می‏سازد

به‌طوری كه هيچ‌كس صدايت را نشنود، زير لب زمزمه می‏كنی:

«لاكپشتا لاكاشونو گم كردن!»

زن را می‏بينی كوچک شده، توی كالسكه نشسته است.

ـ چه بچه‏ی قشنگی، گوگولی!

 

ديگر حوصله نداری در موردِ درخت‏ها و لاک‌‏پشت‏ها حرف بزنی

برای همين

آهسته در را باز می‏كنی

كفش‏هايت را در می‏آوری

آن‌ها را زير سرت می‏گذاری

و می‏خوابی! ■

 

 

 

 

موش

 

داری مثلاً هنوز دورِ خودت می‏چرخی

دورِ خودت، دورِ آن‌چه كه خودت نساخته‏ای

دورِ دودِ سيگاربرگِ فيدل،

دورِ سوراخ‏های پس، پيش، گشاد، تنگ

دورِ باسنِ شريفِ  پاملا اندرسون، دور كيف‌كردن‏های تخيلی

دورِ دنيا در هشتاد روز

دورِ خيالِ سنجاقكی كه دُم در آورده است

و فكر می‏كند جاسوس سازمانِ سياست

دورِ  تله‏ی كلماتِ  جنده‏ اطواری

 

دورِ تمامِ آن چيزهايی كه فكر می‏كنند

نه فكر نمی‏كنند، ثابت می‏كنند

                                        كه تو

                                        كاملاً

                                        و فقط

                                        يک

                                        موشی! ■