|
|
|
شعر ایران شعر جهان داستان مقاله ها مصاحبه ها معرفی کتاب اخبار فرهنگی لینکها تماس با ما صفحه ی اول |
|
شهلا بهاردوست
نیمه شبِ گُم
امشب روی سطرها جایم تنگ در هوای پُر مِه تن در لباس می پیچم پنجره پاشنه بالا می کشد با من چراغم، هی روشن هی خاموش حو صله آویزان می کنم امّا عقربه ها جا مانده اند در گوشه های نیمه شب گم شده اند ستاره ها و آسمان به دزد جاده نگاه دنبال نمی گردد پُر کرده ام کیسه را از انتظار
امشب دلم روی سطرها چشمم نمی دود هوا چه تنگ کنار این پرده های ابریشم بی کلام که می مانم کرم می شوم پیله می بندم پیله ای بَدرَنگ جایم تنگ شمع روشن، ستاره اتاق را، آسمانش می کنم پروانه نمی شوم نمی پَرم گُم شده ام جایی میان نیمه شبی کنارِ رودی که خُشک فرو ریخت در سرازیری درّه صدایش پیچید امشب اینجا من با هوایی تاریک روی سطرهای پُر مِه فردای سردتر را لباس می پوشانم
باید رسیدنش پُشتِ این پنجره بیدار باشد روی شاخه یخ نشسته سرود ها می لرزند باید گُم دوباره پیدا بیاید باید آتش بر فرازِ زبان دوباره عصیان نماید هزار دشنام بر آن نیمه شب که راهم گم می کند باید بگذرم از این تکرار از این هر جا جایم تنگ پیله بشکافم خوشرنگ بپرم گمانم باید امشب کمی آرام میان بسترم چشم بر هم در هوای پرسشی دیگر باید اوج بگیرم با کبوترهای رویا پشت پلکم روی آسمان ستاره ای می خندد
هامبورگ، 8 زانویه 2007
شکلِ نماز
روی دوش نشسته نماز شکسته می کنی جیغِ مو هایم، سیاهتر از شب نگاه، چرا هرز می کنی؟ مکثِ بیهوده یقین شک نمی کنم دیوانه ام باور چرا نمی کنی؟ دلخوش به این لحظه ام در سوزش آفتاب امان به قافیه نمی دهم وای، وای ی ی گریه چرا پس می زنی؟ با انفجار من، که تکّه تکّه ام پیشوازِ هر سرودهء ناب می رود خلوتِ نماز است خیسم چرا می کنی؟ دست بر دهان می سایم پروا نمی کنند درون جنگلیم آدم شمار نمی کنند شعرم کابوس در خیالشان بوی مُهرم کشیده بر آسمان نماز و روزه شکسته اینجا روی شکسته، چگونه سر به مُهر می کنی؟ شکلِ نماز است شکلِ بودنم از بودنم هراس از چه می کنی؟ خطم کمی رنگِ ملال هوای وطن کمی بوی یار قلّه ای عریان از دور نظاره اش می کنی انبوه باز غسل بر تو واجب حیا چرا نمی کنی؟
هامبورگ، 8 ژانویه 2007
|