www بایگانی      صفحه اول        شعر

www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

اشکال ... « احسان مهدیان »


" اشکال اول "

 

خیلی چیزها با خیلی چیزها عوض نمی شوند

مثلا قد علی بابا چاهی از بقیه بلند تراست

نشر ثالث با نشر چندم ِ دیگر نمی شود سر در یکی کنند که !

احمدی نژاد با سروش خیلی فرق دارند

احتمالا آن یکی  مثنوی و شاید دیگزی چارپاره اند !!

مثلا تهران خیلی بزرگ است ، دلم برایت تنگ می شود

دو ریالی هم پول رایج همین کشور است که روی شانه سرکار افتاده   

 که دور دریا می شود سواری کرد  تا قاطر این حوالی پشم بریزد

اصلا یک روز می رسد که هر ایرانی یک مترو برای خودش بخرد

این را من از خودم قایم می کنم

اسکناس را می شود قورت داد اما شنیده ام سکه آدم می کشد


" اشکال دوم"

بیا مثل فلانی در خیابان ها برای خودت بخوان :

مهره مار در کمر کردن  یک نفس چوب لای در کردن

هر دو تا برج را دمر کردن  شکمی در  گرسنه به سر کردن

بهتر از لاشه ی این زبان بودن بهتراز سایه ای در نهان بودن

لامروت خروسی خبر کردن  مَرد  میخواست با خطر کردن

پای مجنونی اش را سفر کردن لااقل مرده را یک نفر کردن

بهتر از لاشه ی این زبان  بودن بهتراز سایه ای در نهان بودن

روی شعله  ها خشک و تر کردن  شاکی شعر را دست به سر کردن

عاقبت می شود سیم زر کردن شاید این فطعه را پاره تر کردن

بهتر از لاشه ی این زبان  بودن بهتراز سایه ای در نهان بودن

بعد نمره ات را برای کسی که دوستش نداری بفرست

 

"اشکال سوم "

مثلا همین کوچه ها که همیشه عجله دارند تا به خیابان بریزند

با یک عده مردم در محله های بغداد یکی نیستند

جغراقیا یعنی تمدن از پول شروع شد

و پول از وقتی که شما کیسه دوخته اید به میدان آمد

 وقتی که ما جیب داریم پنجه بکس و زنجیر را دَم دَر از ما گرفتند !

و روی نفس های ما بادبان تازه ای نصب کردند

با لوله هایی که گاز یک شهر را می تواند به دندان بگیرد

 

"اشکال چهارم"

مثلا فوتبال  و ادبیات مساوی هستند ؟

شاعر پول چاپخانه ندارد گفت : مجوز ندارم !!

جمله های اول خبری هستند که می توانی هر رقاصه ای را بگردانی

جمله های بعدی را نمی توانی از مادر دور نگه داری

مادر یعنی سوم شخص مفرد و خیابانی که در راه پای شما را گم کرد

یا  کلیسا همیشه جای اعتراف بود که چشم  به مریم  دارد

تازه این ها یک تفاوتی هم دارند نه ؟/ می خواهم از مترو بپرسم ، کجا ؟

از این تیکه های لخم پشت ویترین / از خیابانی که راه به ماشین بسته

از جورابی که به انگشتم ...

 بیلاخ!

 

"اشکال پنجم "

به اندازه چند دست از این جابه جایی بر داری

 جلو تر از رودی که سر در زیر دریا می کرد

این جنگ سر راهش دمپایی ها را جمع بست

فرمانده نمی دانست یکی از پاهای دخترش در کفش بود

در کفش این خاک کردن قصه ای است که پاهای زیادی روی مین

و دست بالای دست مبادله بسیار می کرد

                                                               

"اشکال ششم"

مسئله این نیست که من اینجای شعر چه می کنم

یا تو قافیه ها را به بند می کشی

موسیقی حرام است یا شعر بی معناست ؟

ماهی ها در رودخانه احساس من شنا می کنند

یا من در کدام کوچه برای مشیری چای دم کرده ام

مسئله این است که 23 سال است پاهایم از خط نیامدند

ساری از وارش صبح هر استکانی سرش گیج رفت

و راه رفتن اندام یک سنگ چاق  کجا و بره ی ناقابل ؟

راهبندان شده  از تخم سنگ هایی که در تراشان ریخت داده بودم

قواره چادری لخم ، برای دری  که  پیش از این عادت دید زدن دارد

قابله را نصف دهانم نبود تا اینکه تو از همان راه آمده بمیری

بالاخره من هم یک روز شاعر می شوم و ...

 

"اشکال هفتم"

بالاخره من هم یک روز شاعر می شوم و ...

هرچیز که بیفتد جمع می کنم

تو در فکر چیزی که خواننده  می گوید نبودی

من در این پیاده روها زیر سایه درخت بید می لرزم

تو گرم ترین نقطه حیاط را برای آشپز خانه پیشنهادکن

متاسفم لیلا ، دستم آنقدر تنگ است که یک سکه هم جا نمی گیرد

ولی همینطور دستم را دراز کردم شاید یک یاعلی تا آن روزها نزدیکتر شوم

چک و چانه زدن با شاعری که اصلا حرف سرش نمی شود

دیوانه ای که کمتر از در وارد و خارج می شود کمتر سلام می کند

از او لبخندی اگر می کشیدم  به مونا نیشخند می زد

نه در مُد دماغ فَلان و نه در لباس ویترین  پیدایش نمی کنم

می گوید اگر پرنده در سفره ما باشد از گرسنگی می میرد

اما من شکاری آوردم که حسابی شکاراست ازمن

از دنیای 2 تا  دیوانه ی دیوانه ی دیوانه !! باز بگویم ؟

چقدر بگویم که دیوانه ام کرد اما دیوانه خانه خانه ی ماست

از دیوانی که پر می کند از شعر خبر نداری مرد!

چه گفتنی از روزهایی که روز را اصلا به رسمیت نمی شناسد

شب در اتاق بغل یک حرف هایی که نمی دانم چطور بگویم

یک عمر نفس کشیدن اگر قطع می شد چه ؟

عاشقی یعنی همینکه نمی دانی ولی هستی !

زنی که دنبال رد موی حافظ توی دیوان تازه می گردد

شما بگویید خُل نیست ؟

« بالاخره باید ازاین شاعر چیزی کم باشد نه ؟»

با این همه عاشق چشمی شده ام که مرا از دید خودش دور نمی بیند

سر جیب هایم را دوخت تا به کم قناعت کنم

تا نمایشگاه عقربه ای  نمانده که هیچ وقت  ساعت ندارم

گلویی برای افطار این خنده ها پر می کنم

من که همیشه پشت درهای بهشت ایستادم

و تو که هیچ ساعتی را در عقربه ای که من می نویسم جا ندادی

حتی باران سپید را فرمان باریدن سخت است

تو واقعا شاعری زن ! تو اصلا چیزی که خواننده فکر می کند نیستی !

فقط یک شعر که از ممیزی لیز می خورد!

 

"اشکال هشتم "

اصلا کسی چه می داند

مگر کسی سر برده در صندوق تا حالا ؟

اما من مرده و شما هم مرده بالاخره آفتاب باید از سایه بریزد

سنگ قبرم باید طوری باشد که بتوانید روی آن بنشینید ؟

مثلا نیمکت باشد

 

INDEX