
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
|
|
|
مهناز یوسفی
*** با کرکره کنار نمیروم این قیافه ی من است وقتی از رنگ چهره ات پرید هی کم کم فکرها به تحلیل من در آمدند من که از بستری به بستر دیگر هی گناهتر ...هی معقول تر ...شدم .- هر روزپنجره کوچه را حامله است -چند رهگذر !بازی تازه شکل میگیرد کاش لبهای من راه را باز نکرده باشند این قیافه ی من است از قبری به قبر دیگر مثل عکسی که از پریدگی حافظه ات زرد شده باشد تن به تن مرا با جرم بدهکاری زاییده اند مایل تا صحنه ای که عاشقانه بازی شود تا گردشی معکوس دور صورتم دور از دستی که مرا همیشه حرام نگه می دارد .
کلمه های گمشده گم شده گم شده بخشی از حافظه ی متن را پاک کرده اند این روزها می چسبی برای مردن به یادبودی که جایی کار گذاشته اند و یا لیز می خوری از آخرین قسمتها نه...بی جان تر از این نه برج کاغذی ِ من !باید مرا حفظ کنی خودت را خط بزنی در خیابان بعد با چند جمله ی کوتاه کوتاه نه نمی آیم که با کوفتگی فردا برگردم خون مردگی راه می افتد از دندان شیری کودکم و حافظه ام ، هی عُق می زند به آب بی گدار رقیق...رقیق...رقیق ....خونی که خواب این سالها را باطل میکند .
یک جماعت خواب بودندو فقط زنی بر لبه ی آستینش آرام گریسته بود حق داری پای پیاده خواب بروی و در جدول عصر نیمه کاره رها شوی - فشار هوا از یقه ات بیرونزاویه ی دیدت تنگ و تنگِ تو جا خوش میکنم -از در به دور از صفر به دمای مطلق و باز در به در در یک لحظه کش می آیی از دور به در نتیجه اینکه طول نمیکشم طولانی نمیمیرم و آسما ستاره ی کال ندارد وقتی می افتم از قیافه ات و باز آهسته تر روزنامه را بلند می کنی و باز اساسی تر وقتی تو را می خواند .
کاش کوچه همسرم نبود به شما سپرده ام چطور راه بروید اثری از من نباشد " قل اعوذ برب الفلق "... روشنایی به رنگ پوستم نمی اید( در چهار چوب کوچهساعتم روی تاخیر تنظیم شده است و نیمرخم را سایه روشن میزنند )برای دیدن خسوف دیرتر آمده بودم از مردمکهای گشاد بپرس چطور سایه ام جای کسی را تنگ نکرده است هیچ فرزندی به کودکی قبولم نمیکند هیچ کودکی به فرزندی قبول نمیکنم وحشت از رسمیت ...من همیشه برای محکم کاری کمی ترس ته جیبهام نگه میدارم
: من از هیچ چیز اندازه ی باران متنفر نیستم قطره ای که لحظه می شود حرکت باد است نه سکته ی هوا حجم با روح موازنه داشت که "دلم" لک زد برای "خوشی" و شد "دلخوشی" و جای خاکی زد به آب... نماز که می خوانم حاجتم خیس بر آورده میشود به قول خواهرم من حالی به حالی هستم این حالت توی صورتم در جریان هیچ وقت اینهمه جذاب اینهمه غمگین نبوده ام فقط برای اینکه رشت آه بکشد همینطور الکی آه بکشد... □ □ □ دیگر چطور اینهمه بخار را از روی شیشه ها پاک میکنند؟!
طبیعت را دور میریزم شمارش بلد نیستم و هر تمشکی که از درخت می افتد هجا میکنم ...واین با بدهکاری فرق میکند -« من تمام روز دست چپم رابا دست راست شما اشتباه گرفته بودم ...!»یعنی اینکه زندگی مسری نیست بعضی دقایق میمیرم .بعض دقایق...آهی که از لبهای من آغاز میشود و هجای ترش و نوچ خاک را کوتاه می کشد .
گاهی با خودم حرف میزنم! چقدر گفتم از علایم نوشتاری از حسن ختام یک نقطه از نشدید بیخودی که اسمم را به لکنت می اندازد چقدر گفتم می ترسم؟ روزها چه مرگشان شده؟ !به شب نمیرسند به فهم و شعورو ادراک به درک اینکه تاریکی هجای لحظه را بلند میکند باید اتاقها را با پرده های بسته رعایت کنیم چشمهام عادت دارند از پنجره های نیمه باز تقلید کنند .هنوز خودم را با کسالت زنی که دوست میدارند اشتباه می گیرم و دوباره خمیازه های بلند ....خمیازه های بلند ....دهانم چه بی دلیل کش می آید آخر این بی انصاف به چه حق نخورده ای از کبودیهای ترس محرومم میکند من از کاشیهای سردخانه میترسم و دلهره های من تا همیشه خنک خواهند بود .
اشتیاقی تلخ ...چنین مضمونی رعایتم میکند دردی نداشتم که تاوانش اینطور بی اعتبارم کند اگر با تنهاییم به خیابان نمی آمدم خیابان و آدمهاش تنها میشدند اگر جای لبم روی لب فنجان قهوه را اینگونه سنگین اینگونه تلخ به وجد نمی آورد ،چند سالگیم از تکرار دانه های شکر نمی ترسید .چندسالگیم آخرین پله است از پلکانهای عمودی که پشت در جاماندو با آن خطوط استقلال یافته روی پیشانی هرگز به داخل نرسید .خطوط انسان را و شاید هم گاهی خدا را تعریف می کنند .بهتر بود گمان کنم آنوقت خواب آلودگی بزرگ میشد پا به پای من ....چند شنبه های ندیده را به گردش می رفتیم دست به دست من ....... نه دست خودم نیست!آشکارا نفس میکشم یواشکی زنده ام .
خوشبختی باید با تو راه می آمدم با قدمهای بلندتر درانزوای بوسه های دستپاچه ...... بهتر بود سری به نشان حقیقت تکان میخورد.چقدر خستگیم توی چشمهای تو آرام است می شود پناه آورد به پلکهای ناشتای تو به بامدادی که در پیش است و حتی از دیشب هم نزدیکتر میشود از تکرار طعم آب به کسالت افتاد وبا رشته های بلند گناه به توبه هیچ به هیچ نمی انجامد :شتاب ثابت تو در افتادن حقارت سقوط برای این ارتفاع تهی و خزیدنی زیرکانه روی عاشقانه ای آرام آرامش عجیب به جنب و جوش تو می ماند و چقدر توی چشمهای من خسته است !به رسم جنین های سالخورده یک روز مشتاق دنیا میشوم جذب انسجامی تاریک و برای تولدی چنین نکبت بار به مادرم تسلیت خواهند گفت مرا دفن خواهی کرد در چسبندگی موزون خاک ،افکار از ارتفاع محدود خود پست میشوند و نوزادیم به شکلی شکسته در گور خواب امیال دست نخورده اش را میبیند .من نفس نمیکشم و هوا روی شانه هات به لغزش می افتد .من نفس نمیکشم و نیستی به ریه های من میچسبد .هرگز هیچ اتفاقی نیفتاده من به طرز مشکوکی زیاد خوشبختم !
توهم وقتی خورشید از بند رخت حیاط ما آویزان شد و بی اجازه عطر تنم راگرفت فهمیدم برای هیچ چیز هیچ کس صدایم نزد گوشهای من به همه ی جهان بدهکارند و من تبلور اشکهای تو مثل تارهای سفید روی سرت تنها مثل پیشآمدی که پیش نیامده مضطرب باید سر به سرم بگذاری اصلا... سر به روی سرم بگذاریمیتوانم اتفاق بیفتم دلیلی باشم ممکن....مذهبی باشم پذیرنده ....و هزارو چند بار"برای تو میمیرم"مکافات من زبانم از کار افتادست لحظه هام دچار نوعی لکنت لهجه ام دچار نوعی خدشه و هزارو چند بار " تی جان َ رَن بی می رَم *" مجازات من من نذر میکنم برای خودم هنگامیکه پیرمردی عبوس در راه امامزاده زمان مرگش را فهمید و نگاه انداخت به ساعتش تا برای نفسهات که هوا را جویده گریه کنم مثل روزی که دایی جانم رفت و من پارچه ی سبز دور دستم را پاره بین مردمی که تصویر خود را گم کرده اند انداختم توهمات هرگز حد خود را نمی شناسند مردم چفت و بست عشق را به بیهودگی تکلفهاشان نسبت خواهند داد و خدا هم دیگر"مهنازی " صدایم نمیزند از گنجایش لحظه های تو برای خودم از انبساط بی رویه دنیا خنده ام میگیرد ...*برای تو میمیرم به زبان رشتی
|
|