![]() |
|
شعر ایران شعر جهان داستان مقاله ها مصاحبه ها معرفی کتاب اخبار فرهنگی لینکها تماس با ما صفحه ی اول |
برای نازنین نظام شهیدی
پله ها را پایین رفت
از پیکرش گذشت
شبی میان زمستان .
شاعری مرده و
کلمات آواره اند.
جهان پر از ایستگاههای متروک است
وقتی شاعری نیست تا با شتاب از آنها بگذرد
و زودتر آمدن آخرین ایستگاه را در تابستان بیتاب باشد .
و ما به هم می پیوندیم در نیمه های شب
آنگاه که آرام گرفته اند آدمها,
و ارواح به نرمی سر میزهای خود حاضر می شوند
وتو عاقبت صورتک را بر می داری
و می نشینی با لیوانی چای
و نگاهت مرموز و اندوهناک می شود
بغضی تلخ را فرو می بری
آنجا که ساحره ای با کلمات جهانی دیگر می سازد .
میان منظره ای از برف و بادهایی سرد
موسیقی غریب صدایت پس هزار کهکشان
می پیچد و ما فراموش می کنیم کجا ایستاده ایم
چقدر از آوارگی کلمات منتظر گذشته است ؟
دوباره نیمه های شب است
و بیهوده نواخته اند دوازده را در ساعتهای کهنه .
بانویی به نیمه شب در ایستگاهی متروک
از قطار پایین آمد
و با شنلی برنگ بنقش
تا انتهای شب رفت
تابستانها ایستادند
و سبزها و ردیف درختان و نرده ها
و نواها
به سوتی ممتد بدل شده,
کودک بازیگوش به سیاهی رفت
و کسی نیست تابستان را کوک کند .
اردی بهشت 84