|
به رفتن اگر باشد
باشد
گم مي شوم ته بن بست ترين شعر
که به هيچ جزيره اي راه ندارد
ندارد حتي نشاني از دريا
ته فنجان قهوه اي که نخوري يا نه
فال نمي شوم برايت
تمام هم
از عشقي که تمام مي شود
بي که آغاز کرده باشي ام
دوباره تا دم در آمدم و زنگ که نه
نشسته بود کسي مثل تو قشنگ که نه
کنار خانه تان بوي عيد مي آ مد
و بوي کاغذ رنگي و توپ و رنگ
که نداري هنوز هم يک مشت دوستت دارم
سوراخ جيب هايت بزرگ تر شده انگار
لايه ي اوزون هم
گم مي کند
دوستت دارم هايش را
لابد!
|