شاهرخ ستوده فومنی
بازوان تو
شاهرخ ستوده فومنی
دیدم
در فاصله بازوانت
من شعر و نام
نان
عینک
رنگ لباس آخر تو را
فراموش کرده بودم.
در سینه من باران می بارید
اما تو گفتی:
((چه تند باز خواهد ایستاد))!
نمی دانی
هنوز پرتغال مرا گرم می کند/ هنوز لبخند / هنوز تکثیر دست تو/انگشتانت
هنوز شهرستان بارانیست
در جاده پاییز تنوره می کشد
و باد صورت مادر مرا به جلو می راند.
شاید از این صبح تو شعر مرا کشف کنی
شاید تا باور کنی مرا کسی باور ندارد
شاید تو مرگ مرا بارها در سبزی چشم هایم دوره کنی
از نو
از نو
از نو
.
.
.
شاید تو خون مرا در کاغذ ببینی
شاید تو سکوت مرا پاک کنی
و ویرانه های قلب پدر را در کتابخانه و عسل
در زیر سیگاری های لبریز
تکه
تکه
پیدا کنی؟
شاید تو نام مرا به روزنامه بسپاری
شاید چه تند باز خواهد ایستاد این شاعر؟
23/8/84
شاهرخ ستوده فومنی