![]() |
|
شعر ایران شعر جهان داستان مقاله ها مصاحبه ها معرفی کتاب اخبار فرهنگی لینکها تماس با ما صفحه ی اول |
1
در انتهاي جهان دريست
که نمي دانمش
سادگي ما قناعت نبود
در يخبندان دنيا
رها شده بوديم .
در انتهاي جهان دريست
هميشه نيمه باز.
بازي با رد پا ها روي برف ،
رقص هميشه ما بود
درِ انتهاي جهان ....
مي ترساندم .
هديه اي از سکوت.
سردي برف زير پا...
2
وقتي راهي نيست ،
که فرشته ها به خواب رفته اند
پشت سکوت دريچه ايست آبي
با گل هاي پامچال در گلدان هاي کوچک سفالي
باد که مي زند
صداي دريا را مي توان شنيد
درخت هاي پرتقال کنار خيابان
فرصتي ست براي سلامي دوباره
سماء دخترک ، ميان عروسک ها
تصوير دلتنگي پيکره اي شني بود
در اعماق دريا.
فرشته ها که به خواب ميروند
زمان استراحت ماست پشت گلوله باران صداي شما
گناهِ فراموشيِ دريا از ما نيست
ساليان دور است که باد به شمال مي وزد