
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
تن معرفت تحليل تيرداد نصری از : ((تا كمر در باد ریخته ام ..................)) مجموعه شعر زيبا كرباسی . منتخبی از شعرهای2001 –2006 نشر فرهنگ فردا
سوال اينست : در مجموعه (تاكمر درباد ريخته ام......) با 19 كلاژ
ويك مقدمه و يك موخره ،آياميتوان ((شعور )) رانه در وجه مجرد و
عارف كش آن ، بل كه در وجه مشخص فيزيكي - انسانی ی اش ديد ؟
( ا َه ا َ ه.....چه بويی ميدهد اين فيزيك –انسان )
يعني : اين چند صد گرم مغز و شصت كيلو گوشت و استخواني كه
راه ميرود - می دود - نفس ميكشد - ميخورد – ميخوابد – سكس
ميخواهد – شريك رندگی ميطلبد - مبل و ماشين ميخواهد و.......در
يك كلمه : ((احترام )) نه ، قبل از هر چيز همين زندگی ی عادي ی
توی شهر را ميخواهد......حق ((حياتش )) در وجه حال بايد پرداخته
شود و يا در وجه اينده ؟
((آينده )) ، نه برای ((تن معرفت )) ونه برای ((عاشقان قبرستان ))
پاسخی مناسب نيست :
((ديگر فردا نميتوانی نزديك بينی يت را بهانه كنی ))
واين ((فردا )) را هم جزو همان ((وجه اخرزمانی ی امروز بدانيد كه
لحظه ی بازخواست است .
وايا ، با ((سلطه )) روبروييم ؟
بله .با :
((دستی كه ....ترا در كت ما ريخت ))
با تلف كنندگا ن نيرو- .در جوار يك موسيقای انساني ؟
بله : وقتی صدايت با شادی ی ظريفی معجزه معجزه كنان ريخت تا پيرم كند ))
IIII ((نگاه نزديك بين )) و ((دست عوضی ))و ((فرياد معجزه معجزه ))
، عناصرو اجزا يك ((تن شهودی )) هستند و كولاژهای زيبا كرباسی
عرصه جدال ميان اين دو.
وما
با عناصري مرده ....با ((ارواح )) روبروييم :
((در جدال با مردم مرد مُردگی مرا بايد تورا.......كه بايد ))
IIII كولاژها هم بر اسا س شفا فيت اينه وارشان ، هروقت كه روبرويشان به تماشا بايستی
نبرد ی را به تو ميتابانند كه كه تو هم از ان دوري و هم نزديك. هم جزو بخشي از اين نبردی وهم
از اين نبرد كنار كشيده ای.
در اينه تخيل زيبا كرباسی با ان كار مداوم از حدود 1370 و انتشار 6 مجموعه شعر تا امروز ،
( تا كمر درباد ريخته ام ......)وظيفه اش برتاباندن منطق ومناسبت ميان (تن معرفت )است با......
.................هر تنی كه نوشيدن و سكس و همه مناسبات مرتبط با ادمي را
چيزي شبيه به يك (كفر ) ميداند اگر ، .........اگر تقاضاكننده ، انساني باشد اهل خلق كردن و
تفكر .(بخصوص ، اگر اهل اين دسته باشد ).چی گفتيد ؟...............معجزه طلبان ، هيچ دسته و
گروه را از ديگران جدا نميكنند ؟ وهمه برايشان (علي السويه ) هستند ؟
شما هم درست ميگوييد
لحظه ای كه جام شوكران را به (تن معرفت ) خوراندند ،بخشی از اروپاميدانست كه كه قصه اي
بلند و تلخ براي مردم ، در حال ساخته و پرداخته شدن است و قرنها دويد تا داستان خودش را
بنويسد .................و نوشت.
اما هنوز هم مناسبت (تن معرفت ) با ((زندگي در وجه وصفي ي زمان حال )) ،مناسبتي
ميان ((تن معرفت )) و (( مكان )) باقی مانده : در جاهايی ، ((تن معرفت ))هنوز هم
امر مربوط به ((زمان گذشته )) يا ((اينده )) دور .....خيلی دور .....است.
در مجموعه (تا كمر در باد ريخته ام .........) من معطوف به خود ،
غايب نيست ولي تنها عنصر سازنده متن هم نيست.
واين نيمه متن ........با تر كيب مكانيكی (تن معرفت ) شكل واحد به خود
ميگيرد . شكلي ناسازه وا ركه تفكر هنری رابه گونه ی موجی وسيع در
سراسرهر كولاژ پخش ميكند.
و اشاره به (تركيب مكانيكی ) ، همان اشاره به سا حت معنايی ی(كولاژ ) است ؛ دو ابزار
يا دو ژانر متفاوت كه طبق ديدگاه كلاسيسم هيچ زماني اجازه نداشتند به كمك هم بيايند.
سينما يك تودهني بزرگ به اين ديگاه تقدس خلوص ژانر هاست .
با چنين ذهنييتی ، به تك تك كولاژها ميشود نگاه كرد.
مقدمه كولاژها :
در مقدمه وسر امد كلاژها ، مناسبت ميان (( عينييت ِ تن معرفت )) با ((صورت ....واشكارايی
علنی )) اين – همين تن بی ارزش ...روبروييم و جدال قديمی ی ميان ((تن معرفت )) و ((ازليت
يك سوال واژگونه كلاسيسم )) به نفع ((صورتمداری ی اين /همين تن بي قيمت ))مصادره
ميشود....چرا كه : مناسبت
ميان(چشم)) و((شعور )) ، مناسبتي ((ابدی )) ست كه ساختار ((ازلييت )) را در هم ميشكند.
ازلييت ،اگر علنن حكم به پذيرش مناسبتهای ميان (( نگاه و شعور )) ندهد با سر تكان دادن
تاييدش ميكند....ولي تاريخ انكيزاسيون در اروپا و تمام مراسم كتاب سوزانی ومراسم خاكستر ساز
ی كتاب نويسهای نيمكره جنوبی و ،همه و همه نشان ميدهند كه در ست در لحظه ی سر تكان دادن ،
سلاحي در پس پشت دارد اماده ميشود............
نيمكره ی غرب هم بعد از جنگ دوم جهانگير ،از اين غافله عقب نماند.
((وقتي نمی بينی چگونه مي شنوی )) پاسخِی ست به همين سوال .
رد ا َبر روايت (( شنيدار ))است. رديه ای بر ا َبر روايت (نقل قول ها )) .
ويكي از اين ابر روايتها ....همان ملكوتی بودن (تن معرفت ) است .
III
ملكوت كلاسيسم ،عشق را همراه با سكس نميتواند تصور و تصوير كند (نه اينكه نميتواند
........بلكه وانمود ميكند ، كه اهل اين كارها نيست) خوب ..اگر بپرسيد كه اين اقای كلاسيك نما
، با مادر بچه هاي خود ودر يك اتاق خواب وبر روي يك تخت دونفره چگونه شب را صبح
ميكند.؟..........نه اينكه جوابي برای اين سوال ندارد ، نه. كلاسيسم ، انواع و اقسام جواب ها را
دركيسه به همراه دارد اما ((تصويری از سكس )) به شما ارايه نميدهد چرا كه ((ارايه )) هر نوع
تصويرماد ی از سكس ، قبل از هر چيز ، نيازمند اقرار به اين نكته است كه (سكس ) يك امر
(دوجانبه ) است .
مثل اينكه سوال برای كلاسيسم نماها ، كمي مشكلتر از ان از اب در امد كه در ابتدا بود .
سوال چي بود عزيزم ؟ (( - شيمبورسكا ))
سوال اين بود كه ان شريك در سكس كيست؟ (كلاسيكها همچنان از واژه معشوق ، عشق و.....به
عنوان تنها واژه ممكن براي بيان استفاده ميكنند )اما جوا ب روز (همين امروزه روز ِ لعنتی )
به اين سوال ، همان(ديدن حتي الامكان نزديك به صحنه) است ...ودر صحنه ما (دو جنس متفاوت )
ميبينيم .در هر صحنه ای ما دو جنس متفاوت ميبينيم....... و محتواِی اين عشق بازی ی در
رختخواب ، سهم برد ن برابر از توانایی فيزيكي دو جنس با فيزيك متفاوت است
در هيچ شرايطی شما اين اجازه را نداريد كه اين فيزيك را ضعيف كنيد ...(عرف و علم تا ميزان
بسيار زيادی ، عوامل ضعيف كننده را شناسايی كرده اند ) اما علل وعوامل ناشناخته هم، همچنان،
حاضرند......... اين درست است ، ولي اولين شر ط سكس يك پيش شرط روحي ست: پذيرش نيمه
دوم سكس ، به عنوان (ابزار ).
پارادكس وناسازه واری ی (پيش شرط روحی......و ابزار گرايی )همه ما را مجبور ميكند كه
تعريف كلاسيك خود مان از (ابزار ) را عوض كنيم :ابزار ، در جهان غيركلاسيك ،خود احتياج به
مراقبت دارد.از اين زاويه ، ((ابزار )) سطل زباله نيست كه ته مانده های مصرف ، در آن ريخته شود :
ايستاد ه ايم روبروی هم دو ديوانه
گردن به گردن
شانه به شانه
.................................
كه.............................
...............................
(پلك ها و ُ گردنی وُ بعد كمي خم
كمی خم كه بچرخم به پشت وُ تب كنم روی شانه وُ چشم
چشمت كه بوسه بوس نم كند بر لبم
چشمت كه بوسه خيس كند بر لبه ام )
اما تمام اينها پيش شرط (گردن به گردن / شانه به شانه ) بودن ميطلبند. كه سكس ، جاده ی
يك طرفه نيست.
كلاژ يك :
نيمه ی ذهنی ی اين كلاژ ، مناسبت ميان (تن معرفت ) و ( راه)ی ست كه ميبايد رفت.
و(راه ) ، راه عرفا ن نيست كه همين راه زمينی است ؛ و اين راه زمينی انقدرها هم ملايم و
هموار نيست كه برعكس : پر درد سر .
همان راهی كه سقراط طی كرد ؟
وهمان راهی كه گاليله رفت ؟
ويا ان راه ، كه منصور بن حلاج در ان تكه تكه شد ؟
وراه گارسيا لوركا؟
چنين جانور بازی ای ايا در تاريخ معاصر ، امر منسوخ است ويا هنوز ادامه دارد ؟
در همين چند سال همين عصر روايت هايِ خيلی دهن پركن ، چه كسانی در خيابانهای تهران
پوزه بند بر دهان به مسلخ های مقد س رانده شدند ؟
((سطر به سطر پراز چاه وُ راه و ُ بی راهه است
اقيانوسی در ميان دارد
با چشم ودلی باز اگر دران شوی
در عميق غرق ميشوی
واستخوانها يت بنای كاخی ميشوند تا ماهيان وُ آبيان از آن نفس بگيرند ))
در همين مسيرست كه ((تن معرفت )) بيش و پيش از هر چيز ، به جستجوی ((صورت ها .....
...صورت بندی ها ......)) وسطوح قابل مشاهده ميرود. و ابر روايت ، چنين فرماليسمی را
نمی پذيرد وآ ن را حاشا ميكند :.........هر چقدر (تن معرفت ) به دنبال ابزار های لازم براي
بررسی ی ((سطح ها....همين سطح هاي بي ارزش )) و صورتبنديها و فرم ها ست - ابر روايت ، گستاخ تر از پيش ، به روايت ( كه صدايی دهان به دهان است ) ميچسبد.
دومی با رد ((فرم ها )) ، عاميانه ترين فرم ها را برميگزيند واولی ، با عبور از لايه های سطح ....
....به سراغ لايه هایدرونی تر ميرود.
لايه های درونی ی هر چيزی ؟
جواب نا خوشايند ((بله )) - جواب خوشايند بدی نيست .
كلاژ 2
اين كلاژ ، طرح عظيمی ست از فرسودگی ؛ فرسودگي ِ زاد وُ ولدی كه به ( تناقض رشد )پيوسته.
رشدی كه در واقع ، به رشد راه نميبرد و در در جازدن خود بوی اضمحلالش را (هر كجای حهان
كه باشيد )ميتوان شنيد. به وضوح . به همان وضوح كه گاليله به هنگام( (بله )) ،برزمين پا ميفشرد
و زمزمه ميكرد كه :...با اين همه ، زمين گرد است .
و رشد درجا زننده ، (در ) همان جايي كه ايستاده است به جستجوی حقيقت ازلی ی خود به به راه
ميافتد.رشد در جا زننده ، نيازی به هيچ حركتی ندارد وزمانی هم اگر (سودای )حركتی داشت
فقط و فقط به تماشاي سطحي ترين سطح ها بسنده ميكند ( او ياد گرفته است كه كمي انديشه به
مصرف برساند تا متهم به عقب ماندگي نشود - با اينهمه[ ....او از لايه سطح به درون لايه های
دروني ترنميرود بلكه سريع و دست به نقد ، به مناسبت لايه بيرونی سوژه و فضای بيرون از سوژه
ميانديشد. ) .......وچون در جا ميزند ويا ، اين انديشه ی اوست كه باعث در جا زدن او ميشود
....انديشه( در جازدن ) هم ، كل حركت او ميشود : در جا ميزند ... ...و قادر نيست لايه های
درونی تر را ببيند .
حر كت او (تقليد ) است.........وهيچگاه اعتراف نميكند : پس ، شعر ميتواند همينرا بنويسد
(( هميشه در چهره من دنبال كسی گشته ايد كه من نيستم ))
اما برای ( خيال در جا زده ) ، سوژه ، فقط به گونه مجرد ان مطرح نيست . كه
از هر سوال بنيانی ست ( شايد هم ، بنيان......همان دوزخ است ) : سوژه درون ((قاب
)) ميگنجد ؟
و ديگر مفهومي با محتواي ((مبادله اگاهی ))برای او مهم نيست .چراكه بار
منطقِی ی ((گنجيدن )) به وجوه تجربي ی ((گنجيدن )) و ((گنجانده شدن )) ((گنجاندن )) ((قابل
گنجايش كردن )) و...و... منتهي ميشود.وسوژه های جهان اگر به حدود و محدود و محدوده سازی
پيوند نخورند ، انگاه كل يك سيستم انديشگی بهم خواهد خورد .
III
برای تقليد............جهان جايي ست كه همه ی سوژه ها بايد ثابت كنند كه حدود پذير هستند يا نه ؟
(( عجب صنوبری
اين صنوبر در اين اينه قدی چگونه نفس ميكشد ؟ ))
III
و ((مقلد )) ، اگر جز به فنا نينديشد .........باز هم ( وفقط ) به (فنا ) ميانديشد.
نكبت ِ ((فقط ..... )) ، مقلد را از تفكر در باره ((عمل و عواقب ان )) يكسويه ميكند :
((نبوده ای را كشته ايد من نيستم نبوده ام ))
((حتی وقتی ناخنهايم را ميكشيديد من اينجا بر ناخن هايم فقط سرخ ميكشيدم ))
(( موهايم را كه از ته تراشيده بوديد ميبافتم تا سحر موج بردارد مثل نسيم بوزد دور تا
دور م تا كمر ))
كلاژ 3
پاسخ منفی ی ((تقليد ))به ((انديشه )) ، پاسخی اساساً ((روايی )) ست وبنيان اين ساختار هم (كه در
درون خود يك ناسازه است )همان ((معرفت ِ بدون تن )) .
معرفت ِ بدون تن ، ادعايی ست در رد ((اين جهان )).
ان جهان يا ((ان بالا ....هميشه ان بالا )) ، هميشه همان جهان بدون تن است و نه تنها سقراط را
(تن سقراط ) را حذف كرد بلكه به طور فزاينده تری ،بر ادعای ((غياب همين جهان )) پافشرد.
اين پافشاری براي سيستماتيزه كردن ((پراتيك )) با يك عقب نشينی ی زبانی هم همراه بود : ((اين
جهان انعكاس همان جهان بالاست ))را ، ميشد به ((راه سوم ) منتهی كرد اما در واقع امر ،
راه ميانه ای نيست چرا كه ((جهانی كه اينجاست ...همين زمين )) انعكاسی از خود است و بس .
عكسی در ميان نيست.
درخششی از چيزی ِ اگردر ميان نباشد ، عكسی هم در كار نيست .
وتن معرفت.......بی درخشش بر روی زمين (همين زمين )و بی درخشش تن ، به (تن معرفت )
بدل نخواهد شد كه انچه از جهان و هر چه در او باقی ست ، چنان ((باز نوشت هایی ))ست كه
((تن معرفتي )) را ميسازند واين ناسازه همچنان باقی خواهد ماند مگر ان كه (تن ) را و (درخشش
تن ) را نيز ، با (تن معرفتي ) اينهمان كنيم. مناسبت جز وكل را هم نميتوانيم به اين همپيوند ی منتسب كنيم : اينجا هم با يك ناسازه روبروييم
چرا كه انگار ((بدون درخشش تن )) ، ((تن معرفتی )) يك كل از هم پاشيده است.
واژه متناسب درخشندگي (تن ...همين تن ) هم ، واژه ((عشق )) است.
و همين ((هستی موجود در عشق )) با وزن به ظاهر اندكش ، كششی زاينده تر از (كل تن معرفتی
) دارد
بخشی از (ابر روايات ) ، درخشش تن را از همان د رب بهشت بر ادم وحوا حرام كردند تا سطح
تقاضا براِی ديدن و درك بهتر ( جلالت بدن )بالا نرود.
در كلاژ 3 (( درخشندگی ی تن / تن معرفت )).........يكي ميشود:
اسمان تاريك هم اگر بگو برای هميشه باشد
چه فرق ميكند ؟
تو باش تو گرمی دلچسب تن تو
بهار برهنه ی ولرم
وبعد كمی گس كمی خيس كمی خنك
تا جان فرو رفته باشيم و گره خورده باشيم چنان
كه ديگر هيچ دستی مارا از هم باز نتواند
كلاژ 4
به راستی ، ((تن عشق )) چگونه تنی ست ؟
تنی ناقص ؟
وايا (( امر ناقص ))امری بی بها براي تماشا ست ؟
برای ((تن معرفت )) نقصان تن عشق ، يك (راز سر به مهر)) نيست ؛ جريان سيال و زنده ای
ست ميان گذشته - حال - اينده.
دريافت لايه های درونی تر ان هم ، لازم ولی ناكافی باقی می ماندچرا كه صفحه سپيد ((نوشتن ))
، بی نهايت ظرفيت برای نوشتن شرح عشق دارد. شرحي نه كلی تر و كلی تر (انقدر كه چكيده شويم
در يك جمله كه : هنر نزد ماست و بس) ....كه برعكس ؛
شرحی جزیی نگر تر و ريز پردازانه تررا با خود دارد. چرا كه ((فعل )) تن عشق ، فعل مجرد
نيست كه نگاهش به اسمان باشد
............او روز بروز ( به درون مينگرد ) وبا اين نگاه عميقتر به درون (زيبا) ميشود .
در (فعل عشق ) ما بيرون زدن از دايره و (حدود ) و (قاب )((بيرون زدن ازتجرد خود -و
رفتن به سمت او / ان ديگري ))را ميتوانيم به وضوح ببينيم...روی كرد به ((او / ان ديگری ))
مناسبتهای اشراقی را بهم ميزند و بر زمين (همين زمين )به طرف (او / ان ديگري ) ميرود : به
نيروی شانزده سالگی قدم ميگذارد ....به نيرویی كه (اشراق ) حوصله اش را ندارد:
ما بزرگ شده ايم وُهر چه درجهان با ما بزرگ
اما نميدانم چرا وقتی عشق مي تپد اينگونه ناگهان
به رسم نوجوانی شانزده ساله می تپد
(نيرو ) ، از واژگان فوقالعاده درخشان در كتاب ادمی ست ، كه در خشش ان واقعيت نمييابد مگر در
عدم انحصار ان . نميتوان درخشندگي را منحصر كرد ....نميتوان منحصر به تعدادی محدود كرد.
جز اين باشد ؛ به خوانش نميرسد و هر انچه به خوانش نرسد ((راز )) باقی ميماند.
ايا ميتوانيم نام ديگر ((راز )) ، برزمين (همين زمين ) ، را جستجو كنيم ؟
در زبان شعر ، نام ديگری وجود ندارد، اما كاربرد ويژه آی وجود دارد: گلو گيری و راه نفس بستگی :
حرف اول را نخوانده حرف اخر را خورده ايم
پس : ...اجازه بدهيد يكي از رازهای خودم ، يكي از ويژگی های كاربردی فعل (عشق ) را
بنويسم
اجازه هم ندهيد مهم نيست ...من مينويسم :
(( رختخواب من درست برعكس دلم كمی كوچك است برای شما
اينجا با من تنها يك نفر جا ميگيرد ان هم از جنس مدكر يعنی مرد بی برو
برگرد ))
و هر كجای جهان هم باشد ، تن معرفت ((خوابگونی ی ذهن )) را برنميتابد : ناسازه ی ((ارتباط -
عدم ارتباط )) همان ناسازه ی ((صبر –عجله )) ميشود وهمان ناسازه ی((اعتدال – افراط )) .
وبوطيقاي ((راز )) ، با سرانگشتهای معرفت ........... يك دفتربسته است :
به كلامي از كلاژ 5
(( اين بازی ما را به جایی نمی رساند نمی رسيم ))
كلاژ 6
برای ((خوانش جهان )) نيازمند ابزار يم : ابزار نياز نداريم .....انقدر كه به ابزار لازم ، نياز
داريم.
به جز اين اگر بينديشيم ، تا سر مان به كتابمان گرم است ما را و كتابمان را خوانده اند.
قبل از ما انرا خوانده اند.
وما خوانده ميشويم و شما خوانده ميشويد ،اگر ابزار هايمان را .....خوانده باشند
ميان ((ابزار ))ما و(( كيفيت ابزار )) ما ، دست به دعا برداشتن و نشان دادن وضعيت طبيعي و
ارگانيك ، همان دست رد زدن به سينه ((جهش )) است.
اهل جهش اگر نباشي ، دست يابی به (( ابزار لازم )) ناممكن ميشود
غياب ابزار لازم هم يعني همين :
اين بلوز به اين دامن نميايد اين دامن به اين شا ل اين شا ل به اين
كفش اين كفش به اين جوراب اين مو به اين پوست اين پوست به
اين نگاه اين نگاه به اين چشم وُ اين چشم به اين چهره سخت نمی آيد
وهر وقت كه ((ابزار )) عوضي از اب در بيايد :
(( رنگ ها .....................تكيده اند ))
ودر يك متن عوضي :
(( واژه .....................نمي تركد در متن ))
و در يك متن عوضی ((همه چيز همينطور نيم بند می ماند ))
كلاژ 7
مناسبت ميان هفتصد ويا هشتصد و خورده ای گرم ((مغز ))و شصت و چند كيلو فيزيك بدن - و
((زبان )) ،مناسبت يك سويه ای نيست ؛
مناسبت پذيرفته شده وقانونی ی ميان زبان و تن معرفت ،دوسويه ای ست ميان ((جهان پرسش )) و
جهان ((پاسخ )).
وحق ((سوال )) همانقدر قانونی ست كه ، طبيعی .
چنين حق طبيعی ، نا طبيعتش به سوال كننده برنميگردد ....انقدر كه به ((جواب دهنده )) برميگردد.
ونام ديگر ((جواب دهنده )) هم ......((مسوول )) است . ((يك ادم زمينی )).
خيلی هم ((زمينی )).
انقدر كه بشود دامنش را گرفت واز بالای پله ای كه بران ايستاده تا به سوال ها جواب بدهدبه زيرش
كشيد.....انقدر كه ، بشود پي كار خودش فرستاد(اگر كه جزو بی كاران عالم نيست ).
ودقيق تر بگوييم : اگر اصلن معنای (( كار را نمی داند )) .
.....اينكه چرا همه انانی كه لقب ((پاسخ دهنده )) را از جهان هاي مه الود ((غيب ))گرفته اند
هيچكدام معناي ((كار رانميدانند ))و همگي غبغب پر چرب به زير گلو دارند وزيرچشمانی پف الود
،واينكه شكمي برامده و سر انگشتانی به ظرافت سرانگشتان ملكوت.....ازهمان سوالاتی ست كه
هيچ ((مسوولي )) پاسخي به ان نميدهد.
هنگام كه ((خاموشی )) يكی از مناسبترين پاسخ ها ست به پرسش ها ، چه جای تشويش اگر نه تنها
((جوابي )) نشنويم.....گاه به زبان عاميانه كلمه ای هم ميشنويم : ((خخخخخفففففففففففه.............))
در چنين شرايطی ،اگر توده ی مصرف كننده زبان به وازدگی و ياس هم برسد غمي نيست . واگر :
((زبان مادری ميميرد چيزی از شعله كم دارد )) هم مهم نيست.
ممكن است در چنين وضعييت طبيعی نما ی عميقن غير طبيعی ،((معانی ی تازه )) اي هم بوجود
بيايد....اما هر چيز تازه ، به خودی ی خود اعتباری ندارد مگر در مناسبتش با ((گشايش در زبان
توده مصرف كننده جهانی )).
خيال سر خوش ، پوك بودن تعداد زيادی از اين معانی ی ((تازه ))را اساسن نمي پذيرد :..چنين
خوش انديشی در مورد زبان و مناسبتش با توده مصرف كننده زبان جهانی ،خوش انديشی ای به
قدمت تاريخ و تاريخ شهودی ست و دست برقضا ....پديده تازه ای هم نيست.
وعجيب نيست كه كه ميان ادعای پاسخ دهی /و سوال ...هيچ تكيه گاهی نتوان يافت :
(( نيم شانه هم نشدی برای تمرگيدنم پسر ))
|