كدام نقد در كدام انفرادي؟
كسرا عنقايي

نگاهي به جلد دوم «گزاره‌هاي منفرد»
اثر علي باباچاهي
چاپ اول، 1380، نشر سپنتا

سرانجام پس از چند سال انتظار جلد دوم كتاب «گزاره‌هاي منفرد» اثر علي باباچاهي منتشر شد. ابتدا بايد به وي تبريك گفت كه بيشتر شعرهاي منتشر شده طي دو دهه اخير و نقدها و مصاحبه‌هاي مربوط به آنها را با دقت خوانده است.
در واقع اين كار همتي مافوق تصور مي‌خواست و همچنين جرأتي به همان پايه كه به هر حال باباچاهي ثابت كرد هر دو را دارد، گرچه اين دريغ و افسوس براي همه ما باقي مي‌ماند كه چرا بايد يك شاعر از وقت پرارزش خود براي خلق شعر صرفنظر كند و آن را صرف نوشتن نقد كند و اين بيش از آنكه تقصير باباچاهي باشد،‌ تقصير محافظه‌كاري و نان به نرخ روز خوردن به اصطلاح منتقدان كشورمان است كه دو دهه تمام سكوت كردند و يا با نوشتن نقدهاي سطحي فقط به سردرگمي بيشتر خوانندگان و شاعران جوان كه به دنبال يافتن الگوهاي صحيح در شعر معاصر بودند افزودند.
متأسفانه اين حقيقت تلخ در عرصه ادبيات ايران وجود دارد كه ما هيچ گاه منتقدي حرفه‌اي مثلاً از نوع ادموند ويلسون نداشته‌ايم، منتقدي كه قادر باشد نقد را به مرز هنر نزديك سازد. اين كاستي منجر به ظاهر شدن شاعري در كسوت منتقد شده است، ولي به همين جا ختم نشده و به پديدار شدن كاستي‌هاي ديگر نيز انجاميده است: منتقد حرفه‌اي به دليل عدم وابستگي به جريان‌ها و گروه‌هاي ادبي معمولاً بي‌طرفانه مي‌نويسد و اظهارنظرهايش كمتر با حب و بغض همراه است. در حالي كه اگر شاعر يا نويسنده‌اي دست به نقد ببرد بي‌ترديد رگه‌هايي از جانبداري يكطرفه و يكسونگري در نقدهايش به چشم خواهد خورد.
من ضمن آنكه قدر زحمت باباچاهي را مي‌دانم و ازاو سپاسگزارم كه تمام تلاش خود را براي نوشتن اثري بي‌طرفانه به كار برد. اما مي‌خواهم ازهمين جنبه (و چند جنبه ديگر) بر كار وي ايراد بگيرم و ثابت كنم كه در اين زمينه موفق نبوده است،‌ چرا كه متأسفانه در چندين مورد كليدي از فرصت استفاده كرده و كوشيده است به تثبيت شعرش بپردازد، ولي تأكيد مي‌كنم كه اگر در ادامه اين نوشتار به نكات منفي «گزاره‌هاي منفرد» مي‌پردازم انگيزه‌هاي شخصي و كين‌توزانه نداشته‌ام بلكه قصدم روشن كردن وجهي از وجوه شعر معاصر است كه در هياهوي مكتب سازها و منتقدان دو دهه اخير از جمله باباچاهي كمتر به آن پرداخته شده و ارزش‌هايش را تخطئه و نفي كرده‌اند. در اين راه طبعاً چاره‌اي نداشته‌ام جز اينكه از اين نوع شعر كه شعر من نيز زيرمجموعه‌اي از آن است دفاع كنم ولي اميدوارم برخلاف باباچاهي در دام يكسونگري نيفتاده باشم.
***
كسي كه در پي حقيقت است،‌ با احتياط مي‌رود.
برتولت برشت
نمي‌دانم بايد اسمش را «ساده‌انگاري» گذاشت يا «شلخته‌نگاري» و «بي‌باوري نسبت به شعور مردم؟» كه هميشه دركشور ما كوشيده‌اند ارزش‌هاي افراد را زير سؤال ببرند و طبعاً هنرمندان كه بيشتر در معرض قضاوت مردم هستند از اين گونه قضاوت‌ها نصيب بيشتري برده‌اند.
هميشه پس ازكشف معاني عميقي كه درشعر حافظ وجود دارد و پس ازنثار چند «به‌به»، نبايد ذكر اين نكته را فراموش كنيم كه ابياتي ازحافظ يادآور خواجوست. يا اگر صادق هدايت در «بوف كور» موفق است،‌ به هر حال اصل حرفش را از خيام دزديده و طرز نگاه خيام در خلق «بوف كور» كاملاً مشهود است! موفق بودن «دونده» اثر امير نادري هم فقط به دليل آن است كه بهرام بيضايي تدوين آن را انجام داده و اصلاً مگر امير نادري كيست؟ و‌…
اين معضل هميشه در طرز برخورد ما با آثار هنري وجود داشته كه بايد حتماً «اما»يي در موفقيت يك هنرمند بيابيم. حالا تصورش را بكنيد اگر قلم در دست منتقد يكسونگري بيفتد كه خودش هم هنرمند است و بنابه دلايل مختلف نتوانسته موفقيتي در هنرش كسب كند، نتيجه چه مي‌شود؟ «گزاره‌هاي منفرد» را باز كنيد و ملاحظه بفرماييد: «آتشي فرزند خلف نيماست» (صفحه 598، جلد 12) و همچنين تحت تأثير فروغ است (صفحه 787، جلد 12)، سپانلو تحت تأثير اخوان است (صفحه 779، جلد 12)، شمس لنگرودي تحت تأثير فروغ (صفحه 791، جلد 12)، و شاملوست (صفحات 714ـ 712)، سيد علي صالحي تحت تأثير فروغ (صفحات 797 ـ 796، جلد 12) و شاملوست (صفحات 714ـ713، جلد 12) و فروغ ازتوللي و نادرپور تأثير گرفته (صفحه 786، جلد 12)، با توجه به اينها صد البته كسرا عنقايي هم شاملوگراست (صفحه 746، جلد 2ـ1).
بگذاريد من هم اضافه كنم كه لابد شاملو و اخوان و فروغ نيز همگي تحت تأثير باباچاهي بوده‌اند (نمونه‌هايي از اين آرزو يعني تأثيرگذاري بر جريان‌هاي شعر امروز در بخش‌هايي ازكتاب باباچاهي ديده مي‌شود كه بارندي خواسته است در لفافه چنين ادعايي كند و در سطرهاي ديگر به آنها مي‌پردازم.) حالا اين واقعيت كه باباچاهي سال‌ها پس از آنان مرتكب شعر شده چندان مهم نيست و دراصل قضيه تغييري نمي‌دهد. مي‌گوييد نه؟ برويد مجموعه شعرهاي باباچاهي را از «در بي‌تكيه‌گاهي» گرفته تا «از خاكمان آفتاب برمي‌آيد» بخوانيد تا مطمئن شويد‌
واقعيت اين است كه اگر بخواهيم به روش باباچاهي مجموعه شعرهاي خودش را بررسي كنيم، فقط كمي تأكيد مي‌كنم: «كمي» ـ خواهيم توانست رگه‌هاي استقلال را در «آواي دريامردان» مشاهده كنيم؛ ولي به گمان من اين‌گونه نگاه كردن به شعر اشتباه است. آخر چگونه مي‌توانيم به خود اجازه دهيم شاعري را به صِرف آنكه ازكلمات «بودا»، «نيلوفر» و «تنهايي» استفاده كرده تحت تأثير سپهري بدانيم؟ چطور مي‌توان هرشعري را كه كلمه «شب» در آن آمده باشد متأثر از نيما دانست؟ چرا بايد رويكرد «نوقدمايي» تأثيرپذيري ازاخوان باشد؟‌ آيا واقعاً بايد به همين سادگي استقلال شاعراني را كه اتفاقاً بر استقلال خويش پا فشرده‌اند زير سؤال برد؟
نكته قابل توجه و دردآور اين است كه باباچاهي نه تنها در سراسر كتابش اشاره‌اي به تأثيرات خودش ازديگران نكرده بلكه رندانه كوشيده است خود را در رديف شاعران تثبيت شده بگنجاند (البته از زبان ديگران: «شمس لنگرودي نخستين نشانه‌هاي انعطاف در اوزان نيمايي را در شعر فروغ فرخزاد، م. آزاد و علي باباچاهي ديده است.» (صفحه 787، جلد 2ـ1)
باباچاهي بعداً هشت صفحه كامل كتابش را (يعني ازصفحه 1067 تا 1074 جلد 22) به مواردي اختصاص داده است كه به زعم او شاعران ديگر از وي تأثير گرفته‌اند! ولي اي كاش وي مي‌توانست باور كند كه خجالت، چندان هم چيز بدي نيست.
وقتي شاعرك‌ها دست به حركت مي‌زنند و خودشان را از مركز عالم تصور مي‌كنند و فرياد مي‌زنند: «برويد كنار ما پيدايمان شد» شايد بتوانيم به باباچاهي هم حق بدهيم كه دست كم بكوشد دست‌آوردهاي ادبي‌اش را ازچنگ اين و آن نجات بدهد، ولي آخرچطور و به چه قيمتي؟
همان‌طور كه قبلاً اشاره كردم ازصفحه 1067 تا 1074 جلد 22 گزاره‌ها‌… به سطرهايي اختصاص يافته كه باباچاهي ادعا مي‌كند همه از وي تأثير گرفته‌اند. غير از دو مورد اول كه كاملاً حق با وي است،‌ محض نمونه نگاهي به موارد ديگر مي‌اندازيم:
نمونه از باباچاهي : دار و ندارم/ كه محو تو باشم
نمونه از فرد تأثير گرفته: دار و ندارم اين حرف‌هاست كه
نمونه از باباچاهي : مست شرابي كه ننوشيده‌ام
نمونه از باباچاهي : در بين سطرها و ستون‌هاي نانوشته
نمونه از فرد تأثير گرفته : به شيشه‌اي كه ندارد اين پنجره …
اي كاش حوصله خواننده اجازه مي‌داد و تمام مواردي را كه باباچاهي در هشت صفحه به عنوان تأثير نهادن بر ديگران ذكر كرده مي‌آوردم، ولي فكر مي‌كنم همين دو مورد كافي است تا دريابيم تلقي باباچاهي از تأثير و تأثر چقدرسطحي است.
اما آيا مرگ فقط براي همسايه خوب است؟ بياييد با هم به شيوه باباچاهيسم نگاهي فقط به دو مورد «تأثير» وي ازديگران بينداريم.
نمونه از ميرزا آقا عسگري: فرشتگان، گنجشك‌ها را / بر بامداد پاشيده‌اند/ دبستان را به دشت مي‌برم‌… (1)
نمونه از باباچاهي: كنار اين ساعت/ ساعت‌ها كه بايستم فقط ايستاده‌ام/ گنجشك‌هاي تو كجايي ولي هنوز نمرده‌اند/ كجايي تو؟ (2)
حال اگر به اين سخن باباچاهي باور داشته باشيم كه گفته : «مي‌دانيم كه افزون بر شباهت‌هاي ناگزير ميان نگارش‌هاي هنري، هرشاعر خلاق و هر شعر تثبيت‌ شده‌اي از فرديت زباني خاص بهره‌ور است. به بيان ديگر هر شاعري درنهايت داراي لحني است‌…» (صفحه 717) پس در اين صورت مي‌توانيم يك بار ديگر مچ باباچاهي را بگيريم كه از «فرديت زباني» و «لحن» مريم هوله تأثير گرفته است.
نمونه از مريم هوله : هيچ كس خوابي بيشتر از سوسيس و استاديوم نمي‌بيند/ تمساح‌ها و بختك را/ از شب‌ها به خيابان‌ها كشيده‌اي‌… (3)
نمونه از باباچاهي : با كراواتي كه (خفه شدم/ دكتر!/ عين دسته گلي قرمز/ اول تعظيم/ و بعد تقديم مي‌كند به كنسرو دسته گلي قرمز را‌… (4)
اميدوارم خواننده به تاريخ چاپ هر يك از شعرهايي كه به عنوان نمونه ذكر كردم دقت كند تا متوجه شود چه كسي از كس ديگر تأثير گرفته است.
اما آيا واقعاً مي‌توان اينگونه حكم صادر كرد و استقلال شاعري را زير سؤال برد؟ اين دقيقاً كاري است كه باباچاهي در هردو جلد «گزاره‌هاي منفرد» انجام داده و با چشم بستن بر خصوصيات و مشخصه‌هاي شعري هرشاعر، كوشيده است فقط به خيال خودش مچ‌گيري كند.
چرا باباچاهي و منتقدان ژنريك وي نمي‌خواهند درك كنند كه ممكن است شاعري به تجربياتيمشابه شاعري ديگر دست يافته باشد؟ همانطور كه به عنوان مثال احمد شاملو در مواردي يادآور ناظم حكمت است ولي مبادا وي را تحت تأثير حكمت بدانيم.
چرا نبايد باور كنيم كه طرز فكر يك شاعر مشابه طرزفكر شاعري ديگرباشد و حوزه مطالعات يكساني داشته باشند يا هر دو مايل به استفاده از حوزه واژگاني مشابهي باشند و مگر مباحث مختلف فكري ملك طلق كسي يا كساني خاص است يا بالاتراز آن مگر «كلمه» اختصاص به يك فرد يا گروه خاص دارد. باور كنيد كلمه ازآن همه انسان‌هاست. من حتي قائل به حوزه واژگاني و لحن ويژه يك شاعر هم نيستم. چطور مي‌توانيم درعرصه محدود زبان، شاعري را صاحب فلان لحن بدانيم و شاعران ديگر را از ورود به آن حوزه برحذر داريم؟
افسوس كه اين بيماري در عرصه نقد ما همگاني است. منتقد محترمي كه از رمز و راز آ‏فرينش ادبي و جادوي دنياي خاص آن بي‌خبر است،‌ طبعاً چنين مي‌نويسد:
«… اما در معدود سطرهايي نيز عنقايي نتوانسته بر كرسي خلاقيت در بازنويسي و گرته‌برداري تكيه زند:
آينه را ازميان خارها برمي‌دارد/ ديگر آسماني نيست/ خاري نيست/ رويايي نيست. (بر پلكان برج قديمي، صفحه 20)
شاملو مي‌گويد: در نيست/ راه نيست/ شب نيست/ ماه نيست‌…» (5)
به اين ترتيب،‌ فقط به دليل استفاده ازكلمه «نيست» من تحت تأثير شاملو قلمداد شده‌ام.
درعين حال من ازمنتقد فوق‌الذكر سپاسگزارم كه دست كم نمونه‌اي براي ادعاي خود آورده است و به اين ترتيب خواننده انتخاب خواهد كرد كه ادعاي او را بپذيرد يا نه، ولي باباچاهي زرنگ‌تر از آن است كه دم به تله دهد. او فقط ادعا را به ميان مي‌كشد و لزومي نمي‌بيند كه توضيح دهد چرا ادعا مي‌كند:
«شعر كسرا عنقايي به هرحال به رودخانه شعر شاملو سر خم كرده است:
تو را با سرخي جهان پيوندي است/ هنگام كه دست بر موهاي نارنجي‌ات مي‌نهي/ و شاخه درختان/ بسي دور از تو/ زير باد خم مي‌شوند.» (گزاره‌هاي منفرد: صفحه 749، جلد 2ـ1)
و دوست بسيار عزيز ديگري حتماً از سر لطف و به نيت خير نوشته است:
« نكته‌اي كه در مجموعه آثار عنقايي قابل تأمل جدي است اين است كه او به رغم آنكه از شيوه‌ها ولحن برخي ازشاعران معاصران خصوصاً احمد شاملو و بيژن جلالي بهره گرفته و گاه متأثر از آنها بوده‌…» (6)
و باز هم هيچ مدركي مبني بر تأثير من از شاملو و جلالي ارائه نمي‌شود. نمي‌دانم خواننده منصفي كه اين سطرها را مي‌خواند متوجه بيماري نقد كشورمان شده است يا بايد دلايل ديگري آورد؟
درواقع دلايلي كه باباچاهي به عنوان مشخصات شعر شاملو ذكر مي‌كند و به استناد آنها، شاعران را متأثر ازشاملو مي‌داند بسيار عام و همگاني‌اند: «1ـ لحني خطابي، عصياني كه با نوعي موسيقي غالباً افاعيلي درآميخته است، 2ـ خوش آهنگي عبارت‌ها كه قافيه، تشديدكننده موسيقي آن است، 3ـ موضوع‌هاي عام و عريان: عشق، آزادي و‌… 4ـ جملات و عبارت‌هاي كليدي مردم‌پسند 5ـ عبارت‌هاي مستدل وتوضيحي، 6ـ تصويرپردازي از راه استعاره و تشبيه و نماد و‌… 7ـ لحن تغزلي كه تسليم وجه حماسي شعر است و‌…» (صفحات 713ـ712).
تمام اين مشخصات قابل رديابي دربسياري از آثار باباچاهي نيز هست و اصلاً بيشتر شاعران جهان ازاين شيوه‌ها بهره جسته‌اند و خواهند جست،‌ به عنوان مثال موارد 1، 3، 6 و 7 درآثار اكتاويو پاز به خوبي ديده مي‌شود، آيا پاز را بايد متأثر ازشاملو دانست؟‌ يا موارد 2، 4، 5، 6 و 7 در آثار ويليام بليك هم وجود دارد، به همين صورت در آثار پل الوار موارد 3، 4، 6 و 7 كاملاً مشهود است و اصلاً در آثار بسياري ازشاعران كشور خودمان چه پس ازنيما و چه پيش از وي درعرصه شعر كلاسيك چنين مشخصه‌هايي وجود دارد آيا همه آنها از شاملو متأثرند؟
از باباچاهي بايد پرسيد كه در سراسر كتابش غير از همين نكته كه به جست‌وجوي تأثير فلان شاعر ازشاعر ديگر بود. چه گل ديگري به سر خواننده‌اش زده؟ كدام راه را براي درك بهتر شعرهاي اين دودهه به خواننده پيشنهاد كرده؟ كدام راه‌حل عملي را براي برون شد از بحران شعر و مخاطب (كه طي سال‌هاي اخير به فاجعه‌بارترين حد خود رسيد. به طوري كه كتاب برخي از شاعران حتي پنجاه نسخه هم فروش نمي‌رود) ارائه كرده است؟
آيا تنها مشكل شعر ما اين است كه همه از يكديگر تأثير گرفته‌اند؟ و به خدا خجالت‌آور است كه باباچاهي حتي ازيك فرصت كوتاه براي تعريف و تمجيد از شعرخود نمي‌گذرد، ولي تا توانسته ديگران را زير سؤال برده است!
در صفحه 931 جلد 22 هنگام بحث درباره «پايان‌بندي‌هاي جالب توجه» در آثار عليپور بلافاصله به ياد خواننده مي‌آورد كه: «البته اين نوع پايان بندي درشعر دو دهه اخير بي‌سابقه نيست.» و در پانوشت به دو كتاب خودش «نم نم بارانم» و «منزل‌هاي دريا بي‌نشان است» ارجاع مي‌دهد!
جالب اينجاست كه هرگاه نمي‌تواند به هيچ ترفندي نمونه‌هاي تأثيرپذيري را ارائه دهد،‌ دلايلي كاملاً دور از ذهن و خسته‌كننده مي‌آورد به طوري كه حتي يك خواننده اتفاقي مباحث ادبي نيز مي‌تواند درك كند كه باباچاهي ديگر واقعاً شورش را درآورده:
«اگر صفارزاده، عمدتاً نه در پناه نور خيره‌كننده تصاوير و مصراع‌هاي درخشان، بلكه در پرتو بياني ظاهراً غيرشاعرانه يا ضد شاعرانه، شعرش را مي‌نويسد، مديون و نه بدهكار شعر فروغ است‌…» (گزاره‌ها‌… صفحات 616ـ615، جلد 12)
يعني جان كلام اينكه هيچ كس غير ازخود باباچاهي در عرصه شعر معاصرمان مستقل نيست و همه ازروي دست هم ديگر نوشته‌اند و احتمالاً از روي دست باباچاهي!
***
آليس با اطمينان گفت : «علت برق رعداست.» و بعد با شتاب حزفش را تصحيح كرد و گفت: «نه، نه، منظورم عكس آن بود.»
ملكه قرمز گفت: «براي تصحيح كردن خيلي دير است، وقتي يك بار چيزي را گفتي، ديگر آن چيز باقي مي‌ماند و بايد پيامدهاي آن را به عهده بگيري.» (لوييس كارول،‌ آليس در سرزمين عجايب)
تبي كه به جامعه كوچك ادبي ما سرايت كرده آنقدر تند است كه چاره‌اي نداريم جز باور بر موقتي بودنش، اما همين جا بگويم كه اتفاقاً از صدقه سرهمين تب‌هاست كه شعربيمار ما درآينده‌اي نه چندان دور قدرسلامتي را خواهد دانست و درحفظ آن خواهد كوشيد و اصلاً همين كه بدني تب كند (آن هم به اين شدت) نشان‌دهنده قوي بودن آن بدن است، چون بدن ضعيف تسليم مرگ مي‌شود و قدرت مقابله با بيماري را ندارد، درحقيقت همان‌طور كه همه مي‌دانيم «تب» علامت فعال شدن قدرت دفاعي بدن است و هر چه شديدتر باشد چه بهتر، اما واضح است كه نمي‌توانيم وضعيت «تب» را با سلامت اشتباه بگيريم. نه! تب داشتن يعني اين مژده كه: «سلامت در راه است، بدن دارد با بيماري مقابله مي‌كند» ولي به هيچ وجه وضعيت تب مساوي با سلامت نيست و به هرحال بايد مراقب بود.
اما مگرگوش شنوايي هست؟ (البته اين هم از علايم بيماري است كه گوش شنوا كم پيدا مي‌شود). فلان مجله كم تيراژ چاپ شمال را باز مي‌كني و با مقاله سردبير مواجه مي‌شوي. سردبيري كه مشخص است حتي قادر به نوشتن همان چند سطر هم نبوده چون جاي وصله پينه‌هاي يكي از شاعران نابغه در چند جاي مقاله به چشم مي‌خورد. به هرحال اين سردبير، جامعه ادبي كشور را از نفي شعر جوان امروز برحذر مي‌دارد و ازمردم مي‌خواهد همه جور شعري را تحمل كنند، چرا شايد ازبين برخي از همين شاعران جوان، نوابغي درآينده ظهوركنند كه چنين كنند و چنان‌…
بعد وقتي كه به تأمل در شعرهاي چاپ شده مي‌پردازي، درمي‌يابي برخلاف وعده و درخواست سردبير مبني بر «اجازه حضور دادن به هرنوع شعر»، فقط و فقط يك نوع شعر اما ازشاعران مختلف در مجله حضور يافته، يعني از همين آغاز، ديكتاتوري ادبي رخ نموده است، ولي همانطور كه خاصيت وطبيعت خودكامگي است و هميشه بايد كلمات مشتري جمع كن: «حق حرف براي همه» را نيز آورد محض خالي نبودن عريضه چنين ادعاهايي مطرح شده است كه قاعدتاً نبايد جدي گرفته شود، چون هدف اين بوده كه حقيقتي به نام شعر پايمال شود كه شده است.
مجله را كناري مي‌گذاري و مجموعه شعري را كه تازه منتشر شده است باز مي‌كني. باز ديگر شعرهايي ازهمان دست در برابرت ظاهر مي‌شود. ناشر كتاب را مي‌شناسي،‌ به وي تلفن مي‌زني و علت چاپ آن را مي‌پرسي، جوابت همان جملات زيباست: «همه بايد آزاد باشند هر جور مي‌خواهند شعر بگويند. ما داريم تمرين دموكراسي مي‌كنيم.»
و مشكل همين جاست كه همه ما به حدي در عرصه اجتماعي تشنه آزادي شده‌ايم كه اين عقده‌مان را به عرصه ادبي منتقل كرده‌ايم و فراموش كرده‌ايم نكاتي به نام داوري و سخت‌گيري در انتخاب، لازمه كار ادبي است يعني كاري كه ابتدا توسط خود شاعر انجام مي‌شود، بعد دوستان و نزديكان شاعر اين وظيفه را به عهده مي‌گيرند و بعد به ترتيب مسؤول باسواد صفحه شعر مجله‌اي ادبي، خوانندگان آن مجله و درنهايت مديريك انتشاراتي كه قصد چاپ كتابي از آن شاعر را دارد در اين روند شركت مي‌كنند تا اثري كه به عنوان كتاب به دست خواننده حرفه‌اي شعر مي‌رسد واقعاً كاري ماندگار باشد و نه «يك تمرين ادبي»؛ يعني همان فاجعه‌اي كه رخ داده و به جرأت مي‌توان گفت هشتاد درصد مجموعه شعرهاي بيست سال اخير فقط و فقط تمرين شعر بوده‌اند و راهي طولاني ازآنها تا شعر واقعي وجود دارد.
يكي از نشانه‌هاي بيماري شعرمان و تب تندش اين است كه اكثر دست‌اندركاران مي‌گويند به هر حال بايد به پيش رفت و صرف تغيير وضعيت درهر شكل آن برتر يا بدتر درد شعر ما را درمان مي‌كند! در اين جمله باباچاهي دقت كنيد كه پس از نقل تعدادي از نقدهايي كه پيرامون آثارش صورت گرفته چه مي‌گويد: «با نگاهي به نقدها و نوشته‌هايي كه نقل شد پيداست كه معيار سنجش منتقدين درخصوص كتاب شعر مورد بحث و مؤخره آن كلاً تازه، متفاوت و براساس نگرش فلسفي هنري جديدي شكل گرفته است. اين نكته آيا تلويحاً تأييد «وضعيت ديگر»ي برتر يا بدتر؟ ـ در شعر امروز ايران نيست؟» گزاره‌هاي منفرد،‌ صفحه 1217، جلد 22)
اعتراف از اين واضح‌تر؟ كه براي تمام مكتب‌سازان دو دهه اخير شعرماه هرگز مهم نبوده كه پايه‌هاي منحكم نظريه‌اي ادبي و به تبع آن شعري متفاوت ولي سالم ريخته شود بلكه فقط تغيير از هر نوع آن برايشان اهميت داشته است. به نظر آنها هرگز حركتي را به صرف حركت بايد مثبت تلقي كرد، ولي من از خواننده اين سطرها مي‌پرسم كه مگر نبايد بعضي وقت‌ها كه رو به رويمان پرتگاه است، توقفي كوتاه كنيم تا فرصت بازنگري مسير پيموده شده را داشته باشيم؟ و بعد يا تصميم بگيريم پلي بسازيم يا دراين فرصت بال‌هاي كوچكمان رشد كنند و قدرت پرواز بيابيم يا به طور كلي راه ديگري را در پيش بگيريم؟ آيا گوش سپردن به كساني كه فرياد مي‌زنند: «هر نوع توقف اشتباه است و به هر حال بايد حركت كنيم! حتي به قيمت افتادن درپرتگاه!» كاري درست است؟
شعر بيمار كه تب‌آلوده است و تصميم‌هاي مغز را خيلي دير دريافت مي‌كند، متأسفانه در پرتگاه مي‌افتد (راستي شما صداي افتادنش را نشنيده‌ايد؟) اما شعر بيماري كه كمي از تب خلاصي يافته و به تدريجي قادر است پيام‌هاي مغز را كمي با تأخير دريافت كند، مي‌پذيرد كه به هر حال يك توقف كوتاه چندان هم بد نيست و درهر صورت بهتر ازافتادن در پرتگاه است. البته شكي وجود ندارد كه توقف را نمي‌تون و نبايد تجويز كرد، اما واقعاً در برابرپرتگاه چه چاره‌اي جز اين داريم؟ وقتي كه سردمداران ادبي ما با بد فهميدن حرف‌هاي چند نظريه‌پرداز غربي، نظريه‌هاي جديدي را خلق مي‌كنند كه ديگر نه نشاني از عقايد آن نظريه‌پردازان دارد و نه حتي با عقايد خودشان در آن هنگامي كه راهشان را آغاز كردند ارتباطي دارد چگونه مي‌توان به اين سادگي چشم بسته وقت شعر را تلف كرد؟
راستي چه كسي گفته است شعر داراي مشخصه‌هاي شناخته‌ شده‌اي است و به حد نهايي قابليت‌هاي خود رسيده و ديگر امكان پيشرفت آن وجود ندارد؟ «شعر» و اصولاً «هنر» تا زماني كه بشر تحول مي‌يابد. خواه ناخواه متحول خواهند شد ولي مشكل بر سر نحوه تحول است كه بايد پيرامون آن درنگ كرد.
آيا باباچاهي وديگراني كه حتي خودشان هم خوب مي‌دانند صادق نيستند پيامدهاي اشتباهاتشان را برعهده مي‌گيرند؟ پس برويم سراغ نظرات ادبي‌شان.
باباچاهي مي‌نويسد: «پرسش من اين است كه براي درك بيشتر شعر عنقايي و حتي شمس لنگرودي و ميرزا آقا عسگري و ازسوي ديگر عباس عارف و احمد فريدمند (به ويژه در دفترهاي اوليه‌اش) كدام ضرورت ايجاب مي‌كند تا خواننده دست ازعادات خود بردارد؟ كدام لايه تو در توي معنا، كدام تصرف نحوي ودستوري و كدام غرابت زباني در شعر كسرا عنقايي و همگنان او راه را بر خوانش خواننده معتاد به شعر شاملو و‌… بسته است؟» (گزاره‌ها‌… صفحه 748)
پاسخ باباچهاي روشن است. اولاً كه به استناد كل كتاب گزاره‌هاي منفرد و مقالات ديگر او. همه مي‌دانيم كه منظور باباچاهي از «لايه تو در توي معنا» نمي‌تواند تخيل غني وتأثيرگذار باشد، در حقيقت باباچاهي از «لايه تو درتوي معنا» به شكل ديگري از پشتك واروي زباني نظر دارد كه وجه ظاهري «معناسازي» و نه «معناآفريني» است و خود پيداست كه اگر لايه‌ زبان را پس بزنيم، عمق چنداني نمي‌يابيم.
اما «تصرف نحوي و دستوري» و «غرابت زباني» و بسياري ادعاهاي ديگر كه چند سالي است باباچاهي و اشخاص مجعولي چون رضا عبدالجمالي و ابوالمهرداد پاشاي فلاحت زاده در چارگوشه مطبوعات فرياد مي‌كنند درواقع چيزي نيست جز شكل ديگري از بازي‌هاي كودكانه با زبان كه هيچ راهي به كشف و شهود شاعرانه باز نكرده و نخواهد كرد، چون پايه اين شعر در ايران بسيارسست بنا شده است. وقتي باباچاهي مي‌نويسد: «اصوات اما به خدا فاقد معنا نيستند. قار قار كلاغ و پت پت چراغ هم قابل تأويل و تفسير است. نسبيت‌گرايي، گسست و عدم تداوم،‌ پارادوكس،‌ تناقض و‌… معطوف و متصل به انواعي ازمعناست كه درستيز مشخص با معنايي مسلط است.» (7) با اين سطرها به ما اين درك را مي‌دهد كه درجهاني پر از تناقض كه به شكاف شديد ميان طبقات انجاميده و پايان جنگ سرد در حقيقت آغاز جنگ دهشت‌بارتر است،‌ شاعر نبايد كاري به اين كارها داشته باشد؛ چون در غير اين صورت خود را تسليم «معناي مسلط» كرده است، بلكه بايد از قار قار كلاغ و پت پت چراغ بنويسد و البته ازاين سطرها هم : « واست يه ماشين كوكي مي‌خرم/ به شرطي كه سبيلاتو از ته/ و موها تو مرتب كني/ بتهون!» (8)
باور كنيد نمي‌خواهم در قالب روشنفكردهه چهل بروم كه شعر را فقط شعر سياسي و متعهد مي‌دانست و هرگونه كشف و شهود شاعرانه از قبيل شعرهاي سپهري، جلال و احمدي راطرد مي‌كرد، نه،‌ حقيقتاً موضع من اين نيست، اما ديگر اين را همه پذيرفته‌ايم كه حتي اگر مي‌خواهيم چشم بر تمام رنج‌ها و مسايلي كه گريبان‌گير انسان امروز شده ببنديم، دست كم بايد با خودمان و با جوهر شعر صادق باشيم تا ازطريق اين صداقت قادر شويم چشم‌انداز ديگري غير ازمسائل روزمره زندگي بشر بر عرصه حقيقت بگشاييم و به اين ترتيب شايد شعري موفق بيافرينيم. پس به اين ترتيب با توجه به گستردگي ونسبي بودن «حقيقت» هيچ ترديدي وجود ندارد كه در هر سبك و طرز نگرشي مي‌توان شعر نوشت، اما فقط اگر «شاعر» باشيم و اين «اگر» خيلي مهم است.
يعني مشكل ما سبكي نيست كه باباچاهي ارائه داده است،‌ مشكل اين است كه آن سبك در حد تئوري باقي مانده است. (حتي اگر فرض را بر اين بگيريم كه هيچ اشتباهي درتئوري‌اش وجود ندارد!) و متأسفانه مقلدان چشم و گوش بسته اين سبك نيز از استعدادي كه لازمه آفرينش «شعر» به معناي واقعي كلمه است،‌ بي‌بهره‌اند.
علت اينكه باباچاهي قادر نيست نوعي گسست و تفاوتي عميق را ميان شعر شاملو از يك طرف و شعر شمس لنگرودي، فرشته ساري و‌… از طرف ديگر ببيند ناشي از اين حقيقت است كه لنگرودي، ساري و‌… تداوم منطقي شعر نيما و شاملو هستند. باز هم تأكيد مي‌كنم: «تداوم منطقي» و نه «تأثيرپذيرفته!» همان‌طور كه شاملو، سپهري، اخوان و فروغ نيز به نوبه خود و با وجود تفاوت‌هاي آشكارشان با يكديگر، ادامه منطقي (و نه تحت تأثير) نيما بوده‌اند.
اين تداوم منطقي لزومي نمي‌بيند كه براي عوض كردن ريل، شروع به درهم شكستن همان ريلي كند كه روي آن مسيري طولاني را پيموده است، چون مي‌داند به راحتي مي‌توان از ريلي به ريل ديگرلغزيد و راه را ادامه داد (حتي درمسيري متفاوت). اين تداوم منطقي نمي‌خواهد معتقد به سطحي‌نگري و نوگرايي مشكوك باشد. اين زنجيره متصل برداشت‌هاي عميق‌تري از مدرن و پست مدرن دارد. به ظاهر توجه نمي‌كند چون در عمق سير مي‌كند. شيفته وسيله كارش يعني زبان يا همان كلمه نمي‌شود چون مي‌داند قرار است به وسيله زبان به فراسوي زبان برسد (و اين معني واقعي «معناگريزي» است كه تفاوت دارد با «معناستيزي») تا به اين پرسش اساسي پاسخ دهد كه : تخيل بشر تا چه ميزان قابل گسترش است؟
البته طبيعي است كه باباچاهي و همگنانش نتوانند اين را درك كنند، چون از نظر آنها تنها با نفي كامل دستاوردهاي شاعران پيش كسوت است كه مي‌توان طرحي نو درانداخت و متأسفانه از دريچه محدودي كه آنها نگاه مي‌كنند راه ديگري هم جز اين وجود ندارد، وانگهي ازديدگاه آنها اين تداوم منطقي هيچ برخورد جديدي با زبان نمي‌كند كه بتواند به وراي آن برود و همين نكته بار ديگرنشان‌دهنده برداشت سطحي‌شان از زبان است. به نظر آنها فقط با حذف برخي از اركان جمله و درهم‌آميزي تلقي مأنوس از افعال مي‌توان به انقلاب درزبان دست يافت، در صورتي كه چنين شگردهايي فقط لايه سطحي انقلاب در زبان است چون فقط فرم زبان را وسيله كار قرار داده است وهمان‌طوركه همه مي‌دانيم تا وقتي كه معنا را متحول نسازيم، بازي‌هاي فرمي در همان حد «بازي» باقي مي‌مانند. توضيح دقيق‌تر اين گفته رابه نقل قولي از تاگور پيوند مي‌زنم كه به خوبي منظور من از وراي زبان رفتن را بيان مي‌كند.
رابيند رانات تاگور مي‌گويد: «براي درخت، آزادي آن نيست كه خود را از جبر خاك رها سازد، تنها با درك آن پيوند ناگسستني كه اين دو را به هم گره مي‌زند، مي‌توان راه آزادي درخت را به ياري همان خاك، هموار ساخت.»
باباچاهي و آن ديگران فقط مسحور بازي با كلمات شده‌اند به حدي كه هدف اصلي يعني همان پشت سر نهادن زبان (معنا؟) را از ياد برده‌اند و زبان برايشان «هدف» شده در حالي كه بايد «وسيله» مي‌بود. به همين دليل قادر نيستند از اين هدف فراتر روند. تمام بزاي‌هاي زباني،‌ شكستن قواعد دستوري، حذف افعال و‌… اگر بي‌طرفانه بنگريم فقط در حد چند زينت سطحي باقي مي‌ماند به خصوص كه اين كارها متأسفانه از طرف شاعران با استعداد انجام نگرفته و همين نكته اساسي باعث شده كه از كشف و شهود و شور شاعرانه در اين آثار هيچ خبري نباش