
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
|
|
|
شعرهای راگنار استرومبرگ ترجمه از سوئدی سهراب رحیمی
در یک زمانِ بی مرز باش
در یک زمانِ بی مرز باش زمان دستها زمین و آسمان را دیدم آری حقیقت است حقیقت است که من اینجا ایستاده ام دست باز زمین را دیدم در خطوط زندگی و آسمان و پرندگان بیرون و درون میان انگشتان درختها آری، این منم این دست من است این تو هستی و پشت این دست، من هستم و در برابر دستهای اشیا، تو هستی. حالا دستم را بر می دارم و جهانِ بیرون به سمت درون گشوده می شود، به سمت آن که منم.
به سادگی درون باران گم می شوم
1 از میانِ آن می بینم چگونه درختان به هم تنیده و مه آلود کشانده می شوند به سوی ماندن با پرندگان
2
به سادگی درون باران گم می شوم روز مانند سلول باردار نزدیک می شود و می افتد یک حیوان کامل از همه چیزهای انسانی
شعرهایی در کنار ظواهر
1 آدم بیگانه است احساس غربت می کند و تازه زمانی وطن را می یابد که خانه سوخته است و آدم اینجا را خانه می داند به طرز غریبی حس غربت دارد وقتی خانه سوخته است آدم پنجره می شود در می شود محله می شود پیرتر جنگی نزدیکتر به امنیت آدم به طرز غریبی حس غربت دارد به مکان های سوخته می آید به اطراف نگاه می کند و می گوید:« اینجا خانه ی من بود»
2
با او صحبت می کنم و او می گوید در زندگی اتفاق می افتد ما گله های حیوانات را می بینیم و انسانهایی که از ما زندگی می کنند از زندگی ی او و خواب من دلم می خواهد زندگی تدریجی ی او را داشته باشم که در آن بخوابم و او جواب می دهد که ما باید همدیگر را بشناسیم و بفهمیم دوجانبه، آرام و منطقی باید حرافی کنیم کاردستی ها و گلهای اتاق ملاقات را در باره ی زندگی با مرگ و زندگی صحبت کنیم بگوییم که این جامعه یک طرح خشن است یک نقاشی ی سیاره ای ست از دیگری و ما حرف می زنیم چون خویشاوندانِ شاخه در شاخه تا آن زمان که چمن ها ما را منفجر می کنند آنجا: یک ابر یتیم زیر انبوهی دیگر ناپدید می شود و آسمان ترمیم آبی می یابد.
سه نامه ی نوامبری برای توماس ایک
1 اگر به چهره ی خودت نزدیک می شدی ترس تمام می شد که خود را گم کند به تو می توانم بگویم که من شنیده ام چیزی که همیشه ندیده ام: واژه ها دو قسمت دارند که همزمان حرف می زنند هر انسانی هر داستانی یک حاشیه یک بیرون آدم می تواند ببیند دستهای لاغری که مه را از شیشه خشک می کنند تا وقتی نگاه خودش را ملاقات می کند آنگاه وحشت تمام می شود. نوامبر روشن است و بیخوابی واضح توماس ایک عزیز! سکوت است و زمستان می ریزد صاف از میان پرندگان پایین به سمتِ زمینِ شکسته زیر همه چیز بی خوابی بال می زند در اطراف در چهره ی لاغری با شاخه های سرگردان فراری من جست و جو می کنم در فاصله میانِ سختی ی خواستن و منتظر بودن که ناممکن است بدون خواستن من جست و جو می کنم راههایم را قطع می کنم از میان گوتنبرگ که مثل پیرمردی خشمگین است در بستر مرگ. بر بستر رنگین سکوت تابلویی آویزان است از لحظه ی سوخته ی از دست رفته وقتی صحبت کردم و گفته جای گفته را گرفت سکوت جای نگفته را گرفت و نگفته جای هیچ را به من دست نزن دست به من نمی زنی تکان نمی خوری من آرامم و زمستان می ریزد بدون برف بر هر دو سوی کلمه ها که حرف می زنند یا سکوت می کنند همزمان نه به ترتیب چه دیده ای؟ که او چقدر می نوشد و بد رفتاری می کند برای آنکه جرات می کند ناگفته هایی را بگوید که تنهایی ی ما را تامین می کند کسی را ملاقات می کنم که می شناختمش، یک روزی. با آن سردی و آن نادانی در برابر مضحکه ای که این هستی ی ما بی قید و شرط تولید می کند، و کسی از بیرون از من می پرسد: چرا به اینجا آمده ای؟ کسی از درون از من می پرسد: چرا به اینجا آمده ای؟ کسی از درون از من می پرسد: چرا دیگر به اینجا نمی آیی ناگفته، زندگی ست برای دزدها و گردن کلفت ها مافت واقعی ی فریبنده میان خواهش و انتظار تمام رویاهای من پرتاب شدند به اینجا، اینجا که من زندگی می کنم حس نمی شود آنجا که تو زندگی می کنی
2
باران بی وقفه ساعت را می راند از میان چراگاه شب بیرون من، چیزی ست که من نشانت می دهم تا بتوانیم آنجا زندگی کنیم برای تو می نویسم که نمی توانم بخوابم در باره ی نیمه کاره های خودم در باره ی حروف ربط خودم درباره ی دست خطم ، که دیده می شود زیر حروف ماشین تحریر از دلهره، مرطوب است یا سرد است از دود برای تو می نویسم در باره ی نادانی ام از فصلم آنجا که حرفهای خشک، حقیقت های بی رنگ را می پوشاند چون سینه های ریز در لباس های نازک فصل من جایی که زبانها در زبانها حرف می زنند.
3
گریخته حتی میان پرندگان اسم خودت را هجی می کنی در غبار روی پنجره چهارطاق باز بسوی اتوبان و جغرافیای تکراری تولید اسم خودت را هجی می کنی با حرفهای سیاه که حرفهای سفید را تعقیب می کنند حفره بر حفره نامت لاغر است در رویاهایت از اسیری قسم خوردگان صحبت می کنند باصدای همدیگر در اتاقهایی مرطوب از فرار و هر کلمه تقسیم می شود مثل یک نان ذهنی به قطعه ها تقسیم می شود برای آنها که خیلی خیلی زیادند
پیشگویی
بیماری در را می بندد و پنجره ها را باز می کند بی طرف مثل باد نگاه سفر می کند از میان هوای رقصان و سایه های پرنده به سوی سالی دیگر با صداها و ماشین های دیگر از خیابانی دیگر مثل این یکی با یک آسمانِ سه گوش میان خانه هایی از سنگ و شیشه آمبولانس ایستاده است با درهای بازشده ی پشتی ساعتها بیرون دروازه ی روبرو همه چیز تدارکات است هیچ چیز پیش نمی رود از میان درز باد نور پریشان به درون می ریزد مرگ کتابی است که همه در باره اش حرف می زنند ولی هیچکس نخوانده است.
این زندگی
روزهای سفید چشم و از میان بارانِ شیشه ایِ نور اجسامی می ایند که دیگر نیستند همان را می خواهم که از آغاز می خواستم توان خواندن و ماشین راندن تمام راه را تا ماه اما هنوز اتفاق می افتد که در اتاقم باران بیاید کاتولوس، این زندگی نمی تواند همه ی آن چیزی باشد که می شود در باره اش نوشت.
کاتولوس = شاعررومی قبل از میلاد
چشمان او می درخشیدند از
آدم در سایه واقع می شود در سایه ی خودش مثل گیاهی از گوشت در پنجره ی مقابل خیابان تعجب می کنی وقتی که مو خشک می شود و هستی چرخش سرنوشت سازی می کند درراه خانه چرا که چکاوک تو را باز می دارد ده پانزده ثانیه نه بیشتر اما دقیقا همانقدر که احتیاج داری چرا که آنکه در نظر داری منتظر است مثل دستی دور لیوان یا چیزی شبیه اعتماد مثل یک برگ دیگری (وقتی که سعی می کنی جاسازی کنی خودت را آن مرد ژولیده را با کتی روی شانه اش در حالی که آرام می دود از پله ها پایین) می خواهی برسی که بخوابی در تخت با کتابی بجای معشوق و بخوانی چهار حرف اول را: چشمان او می درخشیدند از
تابستان 94
یکی از خدایان در میانِ ما می گردد در لباس گربه
یکی دیگر چشمانِ زرد دارد نشسته است بسته و پشمالو در سایه با آن زبان چاق صورتی در بیرون
این تابستان به همه چیز فکر کرده است مثل عمه ای که آدم نزدش زندگی می کند مثل کودک، وقتی مادرش مریض است.
منظره ای از یگانگی
صدای آبی ی دوپشه زیر سقف پنجره نمی تواند برهم بزند صدای ترکیبات و تغییرات را
می خواستم حرف بزنم چنان خشک که تنها یکی از ناخنهای من می خواست شبیه باشد به یک دریاچه ی بزرگ و سرد از زمانِ غوطه ور که در درونِ آواز می خشکد و هرگز برنمی گردد
آنچه می خواهم بگویم اینست که غازها و ترامواها به هم شبیه اند در صدا مثل سگ ها و انسان ها مثل کوه ها و رودها
در این هوا اشکال آسمانی فرومیریزند در خونِ ما
جهان ها
و در درونِ جهان ها سرزمین های پهناور
ویران شده
تو از میان اتاق می گذری بی آنکه اینجا باشی بعد از تمام این سالها حتی نمی دانم چگونه این لعنتی پیش می رود.
***
روز نام رنگهای خود را می گوید روز با صدایی شبیه شب سخن می گوید رنگ پریده، وقتی برمی خیزد با سیاهی ی فرار از میان خون و راهها و ستاره ها در من خواهی دید روز را و جانور را.
برج سفید
بیشتر از این نیست انگشتان دکمه ها را به پایین فشار می دهند در سکوت چیز بیشتری نیست
و لبهای ماه از میان این خون ضعیف می بوسد آرام گامهای مرا از هیچستان تا هیچستان
اینجا هر خواهشی یک اشتباه است تنها فراموشی ی آینده می تواند تصحیح کند بنابراین بمان کاتولوس اینجا بمان چون در تاریکی ی درخشان و تصویرت را فروبپوش در سایه ی خفیفِ آن برجِ سفید من در راهِ بیرون هستم این همان جسمی نیست که منتظر است نه همان تخیل در باره ی بسته بودن چون سنگی که در دست نگاه می داری در یک خاطره که از آنِ توست و نه از آنِ من
من در راهم به درون سکوت مطنطن تنها سایه هات مبل های سفید به عقب و جلو می لغزند بر روی نظمِ خشکِ بالکن
زیبایی آن چیزی ست که آدم به آن بی توجه است آن دورها باران می بارد آنجا خانه ی من است
کسی کنار خط عبور عابر ایستاده و فراموش می کند نفس بکشد و می افتد از میانِ سرزمین های خوبی و آب جایی که ماهی ها شنا می کنند با ضربه های آهسته داخل و بیرون میان سنگهای درخشان. عصر سال نو
دیگران به نظر می آمد خوش بگذرانند نه تمام وقت اما در بعضی لحظات عادتشان این بود که دستهاشان را دور گردن هم بگذارند بعد از غذا یک سیلی که خوب حس می شد صاف از میانِ لایه ای از شک که تقسیم کردم با ماه و ستاره ها
نه اینکه برای خودم رفته باشم اما من همیشه برای خودم رفته ام
این هوا را می شناسم خودش را بطرزی آبی و ساکت دراز کرد از هاگا تا دریا و من در آن، جوان بودم
خانه ها و باغچه ها جا عوض می کنند ماشینها همه شبیه هم هستند یا شاید هم خیابانها
دوستی یک رویای ضروری ست
منظورم از دوستی چیست؟
نه بیشتر از صدا از انگشتان میان موها.
هگل هگل بر دیوار آنجا
هر اتفاقی تغییر می دهد و تثبیت می کند تاریخ را. باران آن فکر تنهای سوزان است در مغز بزرگ سبز احمق درخت. آن که می میرد می بیند آن که می ماند منتظر می ماند.
| |